تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -

گاهی عادتهایمان را میگذاریم لب طاقچه تا هوایی بخورد.یادمان میرود،که گربه همیشه در کمین لب طاقچه ی عادتهایمان میماند.پنجره باز است تا هوای تکرار بیاید...گربه...عادتهایمان را میبرد تا یادمان برود گاهی برای گنجشکان لب طاقچه ی یادمان دانه بریزیم.یادمان برود تا کمی شبیه خودمان را بازی کنیم.پانتومیم را نمیپسندم...یادمان برود که خواب گذشتگانمان حکایت تعبیر قرآن بود.عادت کرده ایم به این عادتها...

گاهی دچار عادتهای احمقانه ای میشویم.عادتهای ناشیانه ای، که بی رحم بر شانه های تکیده ی آدمیزاد فرود می آید.گاهی  چقدر احمق میشویم ،وقتی التماس کودکی را در نگاههای تمدن زده یمان  به درک میفرستیم...

ادعای تمدن میکنیم.ادعای بزرگی میکنیم.خیره سرمان شده ایم روشنفکر.که چی؟آرزوهایمان را قاب کرده ایم، زده ایم به دیوار مجازی.یادمان رفته است که روزی قالیچه ی  پرنده  یا خانه ی شکلاتی ،آرزویمان بود.یادمان رفته است که چگونه یک تنه به جنگ جادوگران میرفتیم.کودک درونمان را فیلسوف تکنولوژی کرده ایم ،که چی؟بگذارید کودکیش را بکند!آرامشمان را  گذاشته ایم زیر پوست کلفت تمدن که  مدام برای لمس کردنش ، بایدخودمان را ویشگون بگیریم!

آنقدر که حسرت خوردنمان را لو دادیم و خوش به حالشان کردیم که دیگر نمیخواهند دنیای شاد و مهربان کودکیشان را با دنیای پیچ و مهره آدم بزرگها عوض کنند.کودکانمان دیگر از همین الآن میدانند که نباید بزرگ شوند!

یادم نمی آید عادتهایم را کجا برده ام،کجا دستش را رها کرده ام،کجا به دنبالش بگردم... 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:21  توسط ذهن آویزان  |