تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
لحظه ای را رها باش تا من،تا نشئه ی حضور.با  دستانی باز با آغوشی که فقط صدایت را به خود میکشد.و واقعیت هم فقط صداهایی هستند که مسافتها را در مینوردند در یک لحظه تا ما را به آغوش  هم بکشند.نفسهایم کوتاهند و بچه گانه.گاهی هم به جای من نفسی تازه کن تا وسط راه نمانیم...

بزرگ شدیم.آنقدر که در بغل هم جست زدیم بزرگ شدیم.یادت باشد وقتی خسته شدیم یک استکان یاد خاطره هایمان را سر بکشیم.ما دچار کش آمدگی خاطراتمان شده ایم.و این یعنی امتداد زندگی...

وقتی کنارم هستی و گریه میکنی،انگار اشکهایت را نمیبینم!و شاید انگار خود التماس دلتنگیم را!این چه رسمیست که ما دچارش شده ایم؟من هی میگویم دلم تنگ است و تو هی میگویی با هم یکی شدیم و کنار هم هستیم.و تو هی نفهمیدی که من وقتی که  پیشت هم هستم باز هم  دلم برایت تنگ است.حالا باز هی بگو ما یکی هستیم،وقتی که باز دلم تنگ است...

توی چهارراه گیر کرده ایم.و نمیدانیم که کی باید اول برود و ازکدام طرف برود.و مدام برای هم بوق میزنیم و دست رفاقت تکان میدهیم.ولی ما که فقط دو نفر هستیم،پس چرا باز هم نمی توانیم برویم آنطرف چهارراه و از کنار هم بی دردسر رد شویم! شاید یادمان رفته است که چراغهای سبز مال ماست نه قرمزی ماشینها!

من دیگر نمیخواهم که هوای ناک ملس شکمم را داشته باشم.میخواهم تا بماند.میخواهم خودت باشی تا من.انگار دارد دست و پا میزند.دارد تپ تپ میکند.دارد  به یادمان میدهد.آیا کسی، آنجاست؟هنوز هم شیطنتهایمان دارند سرک میکشند.از در و دیوار و لبهایمان که به هم نمیرسند.من دلم نمیخواهد تا بوسه هایم را بچینی.میخواهم تا خودم آنها را به تو هدیه بدهم.من دلم هوای گیلاس دارد.هوای مستی گیلاسهای درختی که با هم کاشتیم...

 

 

من دوست دارم چترم را فقط درخانه باز کنم.فقط در خانه.و فقط برای تو.نه زیر باران توی خیابانی که همه چترهایشان باز است.دلم یک دنیا چتر بسته میخواهد تا برویم زیر باران...

 و در آخر هم ،خدا ما را دوست دارد و مواظب ماست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:56  توسط ذهن آویزان  |