چه کسی حضور انسان های بزرگ را درک کرده است.
بگذارید جواب همان باشد که خودش میداند.
چه کسی از حجم های تکراری سخن میگوید.بگذارید خود سخن را طولانی کند.
چه کسی از روزهای باریک سر در آورده که حال همه ادعای آدم بزرگ ها را دارند و خود شناسی را برای دیگران تعریف میکنند.
هیچ کس اینجا سرد نیست. بوی نم باران طراوت انسان های خوش بویی است که در این باد قدم میزنند.در این زندگی خوش رنگ.خوش بو و ساده.همه دنبال این خوشبختیند و تو همه را خفه کردی در نجوای شبانه ات.اینجا بوی قالی و دارش همه را مست کرده است.اینجا دختری از روی پشت بام کاه گلی میرقصد با چتری سپید.با رگانی قرمز و واژه غلیط دوست داشتن.مهم این است که این واژه تکراری نیست.دروغ نیست...
او روسری آبیش را در باد برای ابرها رها کرده است و من در این باد همه ی بودنش را در وجودم لمس میکنم.در آغوشم ، در لبان ترکیده اش.در استوای خوشبختی.در این مور مور سرمای پاییزی .هیچ کس این خوشبختی را شعر نمیداند.این دوری را .این ندیدن ها را .اما همه این ها برایم شعر است و رمانی بی انتها و دوست داشتنی.
اما همه کودن ها زندگی را در وصال میدانند.حتی خودم.و حتی خیلی دیگر.اما این سال ها و این روزها را به پیوند همان رسیدن ها در زجر و ضجه بسر میبرند و انتها نقطه سر خطی است و دیگر نه خبری از وصال است و نه خبری از دوست داشتن ها .همه به خاطر رسیدن ها به مسیری گل آلود بدل میشود که انتهایش پوچی است.زندگی قدم هاییست که پله پله به اوج میرسد.حالا همه میخواهند این زندگی را در چارچوبی کاغذی به عرش ببرند.اما نکته اینجاست که آدم های کم مایه فکر نسیم ملایم صبح را هم نکرده اند.
