کوچه دراز است و تو از طولاني بودن سرما مينالي.و ميگويند تو چه قدر بزرگ نشده اي و تو آرام به کودکي مي انديشي که... زوزه ي سردي تمام رگانم را پژمرانده است.انگشتان دستانم مور مور ميکنند و گاه در کف دستانم به هم ميلولند و گاه گويي که ميخواهند خود را از بند دستانم بدر برند.آنها را به لبان خشکيده ام نزديک ميکنم.ولي تنها چيزي که عايدشان مي شود نفس يخ زده ي تن بي روحيست که خود را به سرماي کوچه ي زمستان باخته است و صداي قفل شدن دندانهايم که مدام نميدانم چه چيزي را در درونشان خفه ميکردندو گاه تمامم را... گهگاهي نيز پچ پچ لبانم را ميشنوم که در دادوستد بازار فردافروشان سرخيشان را به بي حسي کبودي مي فروشند .آنهارنگ باخته ي هوس بازي مني شده اند که دوست دارم رنگ سرما را.دوست دارم تپش بي رمق قلبم را.دوست دارم انجماد روحم را....
کودکي ميبينم که راهش را گم شده بود.نشاني ديروز را ميجوييد.انگشت سکوت من اشاره ي ديروزش بود .با بغض هيچ نگفت و ديروز را بخشيد.امروز نشستم و گريه سر دادم.
جدا مانده ام از ديروز و از فردايي که شبيه هيچ است. از مني که شبيه ترس است.از مايي که رها شده ايم در اين ندانستنها و از تويي که ميترسي از فردا.
دروغ احساس :نميدونم چرا اينقدر اصرار دارم حالم خوبه وقتی که دارم به وضوح صداي شکسته شدنم رو ميشنوم.
دروغ گفتم!