تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -

زمان هنوز دربند بدرقه ي روزهايي که عمرشان به سر رفته است.

سپيدار، لب جاده ي پاييز برجاست .

برگهاي نيمه خشکيده، آويزان به شاخه ي فصل.

ريزش سردي جاريست.

سنگها هوايي ابري دارند و گاهي در روشني خورشيد رها.

سبزيه برگها خواهد پوسيد.

رودخانه خروشان خواهد شد و ماهي ها غرق.

نبض امتداد زيست را ميخواند.

ومترسک آن طرف جاده دست تکان ميدهد براي بي اعتنايي کلاغها.

 

درگیری:اينا فقط براي آزاد کردن ذهنم بود از فصلي که توش گير کرده.

منطق:آدمهاگاهي فقط مترسکهاي کليشه اي هستند که ديگر حتي کلاغها هم حسابي ازشان نميبرند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 5:57  توسط ذهن آویزان  |