_ميدانستي که هست.همه چيز را پشت گوش ميانداختي انگار که نيست.ولي دلت قرص بود که ميدانستي هست.ميدانستي هميشه قدمهايش پشت سرت مواظبند تا تو زمين نخوري.ولي باز هم با پر بي رويي قدمهايش را لگد ميکردي.اين يادت باشد...چون باز هم ميدانستي که باز هم هست.لعنت به اين بودنها...ميگفتي کاش نبود.چون ميدانستي که به هر حال هست.فکرش را هم نميکردي که روزي ....
ديگر قدمها نيستند.حال رد پاهاي نيمه اي هستند که ادامه اي ندارند در امتداد جاده ي خودخواهي تو.و حال ميتواني تا دلت ميخواهد زمين بخوري و با پوز پخش آسفالت شوي،تازه کمي هم ميخنديم و به درک!چند قدمي از تو دور بود و ديگر ردپايي هم نبود.خيال ميکردي سر به سرت گذاشته است .ولي او ديگر خسته شده بود.بارها و بارها خواسته بود تا بايستي و خستگيت را بگيري.بارها و بارها گفته بود که ميخواهم در کنارم دست در دست ادامه ي راه را بروي.گفته بود که دارم ميروم.ولي گوش نکردي و جدي نگرفتي....خسته شد و رفت...دستپاچه دور خودت ميچرخيدي مثل همان توله الاغ خري که براي گرفتن دمش 7 شبانه روز را دور خودش چرخيد و مرد.خالي شدي و مثل بچه اي که مادرش را گم کرده روي برف هاي ذوب شده اي که تنها نشانه ي او بود نشستي و گريستي و همچنان به دنبالش ميگريستي.به هر آدم برفي که ميرسيدي نشاني اش را ميپرسيدي . همه ميدانند و تو هنوز نميداني....همه ميدانند که ديگر نيست.لعنت به اين دانستن...و حال ديگر چه فايده...
با خودت ميگويي مگه چه کردم!پررويي را حدي هم هست اگر بي عقلي تو را نيست.راستي تو چه کار کرده بودي؟نگاه ميکني به تنها يادگاري که در کف دستانت مانده است و ميگويي مرا ببخش...و باز ديگر چه فايده...
2_به انتهاي کوچه رسيدي.همان پاتوق هميشگي.ميدانستي که هست. (باز هم دانستنيها شروع ميشود)تير برقي که شاهد تمامتان بود و درخت کاجي که زير و بن تمام بازيتان را بلد بود و از حفظ.هميشه پشت سايه ي هيکلش قائم ميشدي و ميدانست که اينبار هم پسر جر خواهد زد و تو باز خواهي بخشيد.ولي هر دو خوب ميدانيد که اين پسر نيست که جر ميزند....
3_مثل دم روباه دنبالت مي آيد.سايه را ميگويم.قدمهايت را تند تر ميکني.سايه اش درازتر ميشود.از وحشت نفست بند آمده و فقط ميدوي.هر چه دويدنست را بيشتر مثل روباه سايه ميآورد.رسيدي به همان پاتوق هميشگي.جلويت ايستاده بود.خواستي برگردي ولي سايه اش پشت سرت بود.به فکر کاج افتادي.خواستي در سايه اش دوباره جر زني کني.در سايه اش قائم شدي.ولي او ديگر تحمل هيکل تو را ندارد و لو ميدهد حضورت را.دستهايش را آرام دورت حلقه ميکند و هر دويتان در نور چشمک زن لامپ 100 تير برق پيدا ميشويد.خواستي ببخشمت...کم نياوردي و باز هم با وقاحت تمام جر زدي و گفتي من!!!نه!!!هنوز هم بازيگوشي و بچه!هنوز هم...
۴ـو باز هم رفت و تو شدي همان توله الاغ ...
ضميمه:اصلا من هنوزم عاشق سرينتي پيتيم که چي؟
پاورقي:خواستي تو را ببخشد.بخشيد با فرصت دوباره دادنت.ولي تو معني بخشش را نميدانستي...
بدون شرح:اگه فهميدين چي نوشتم يه ندايي هم به من بدين خودمم هنوز نفهميدم.ولي تو ميفهمي اين نوع حرفها رو. ميدونم که...