از در که وارد شدم ها،هجومی از دست و سوت دادو هوارو هورا رو سرم خراب شد.خانوم خبرنگار و خبر گزارو خبر نویس و گزارش بنویس و گزارش گر و گزارش ببر و گزارش نویس و نویسنده و گوینده و اووووه تا دلتون بخواد از این چیزا.منم همینجور با نیش تا بناگوش بازو چشمای از حدقه در اومده واستاده بودم نیگاشون میکردم.مونده بودم باز سرویس جاسوسی خبری کدوم یکیشون اینجوری فعال بوده که متنی رو که نه اسم داشته نه میدونستن قرار بوده من بنویسم آمارشو اینقدر دقیق و ایکی ثانیه درآوردن.جالب اینجا بود که تو دست هر ۲-۳ نفرشیون یک نسخه از هفته نامه هم بود.هیچ وقت نشد یه غلطی تو این خونواده بکنی، اولین نفری باشی که خبر هم میدی که بابا من این غلط رو کردم.همیشه یک عجوزه ا ی از دور و بر پیدا میشه که زودتر همه رو در جریان بذاره.تازه با ذکر تموم متلکها و جزییات رسوایی شاید موجود در ماجرا!!!دیگه تا آخر شب ول کن نبودن.اندک تکون خوردنی حاوی ۴-۵ تا متلک نون و آبدار بود. خیلی دوست داشتم بدونم کار کدوم بیشرفشون بوده که ایجوری سوژه ی خندم کرده بود.دارم از حرص منفجر میشم.بی بی جنبه های....
ضمیمه ۱-چه حسی بهت دست میده که توی یک جمع کلی با شخصیت که دارن روی مقالت اظهار فضل میکنن به قولی، نشسته باشی و هی بینیت رو بکشی بالا هی معذرت خواهی کنی.یعنی به طور غیر مستقیم گفتی برو کنار بذار باد بیاد.به تو نیومده روی کار من نظر بدی!آره؟
ضمیمه ۲-میگفت اگه با من باشی هزار و یک راه داری!میگفت اگه با من باشی هزار و یک چراغ روشن داری.هزار و یک جاده ی بی رهگذر که فقط مال توست.با من هستی؟فقط نیگاش کردم.نمیدونم چرا سکوت کردم.جوابش کاملا روشن بود.من راه هزار و یکم رو انتخاب کرده بودم ولی نمیدونم چرا...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 17:19  توسط ذهن آویزان
|
