تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
سکوتش پر از فریاد بود.

وجودش پر از خستگی زمزمه های من.

هوای نفسش عجیب سنگین و سمی بود از ذره های من.

پاهایم در جستجوی بیهودگی افکار ،خالی ازذره ای رمق،پرسه می زند در هیچ.هوای اندیشه پر از بوی علفهای تازه ی هرز،لبریز مستی نادانی پر از پوچی ها...چشمانم پر از سرگردانی سایه های روشن در پی وحشت گمشده ای به سمت هیچ می گرید.و لبانم متن لبخند تصویری را می خواند که چشمانم نه.در خستگی نفرت زمزمه هایم پلکانم را به پی خواب  میکشانم...

در طلوع هوشیاری پرواز میکنم.بر بلندای آوار پوسیده ی افکار اوج میگیرم.در نسیم افق آبی همچون پری رقصان به خود میپیچم و عبور میکنم.میگذرم ،از وحشت همه ی کابوسهای این خواب شیرین .و حضورم را به دست باد میسپارم و می تازد تا آن طرف تاریکی...

و من در بیداری نوازش آفتاب ،در روشنی روحم به هوش می آیم.در سایه ی آغوش آن گمشده ای که حال پیدا بود.زیبا بود.آرام بود.و من پر از خوشی و سر مست...

                     

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط ذهن آویزان  |