تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
در ابتدای خودم خم شده ام.خودی که گویی مدتها ست در انتظار خودش عمری خمیده است.و صدای هرزگاه آن توله ی زمان که ساعت به وقت ۲۰ سال عمر گذشته را همچون پتکی بر سر آدمکان عنق فرود می آورد.همیشه چیز هایی هست که ندانستنش بی ربط به من است و دانستنش بی ربط تر.و حسی که گویا همیشه سری ناسازگار می گذارد با قانون بی خیالی و همیشه مجرم...شاید درپی یک بهانه...و افکار گرگ صفتی که جای هر چه فهمیدنیست را میدرند و تکه پاره میکنند،خالی از تکه ای هوشیاری حتی.سایه هایی که در مستی شیارهای شیشه ای شرابی در هم میلولند و لذت میدهند،حال که بیش لولویی شاید...و گاهی درز نور گاهی ،ترکی عمیق بر میدارد لولوی شیشه ای مست را و  هوشیاری در پی،که چه مستانه عبور کرد این دقایق عاشقی دور.و شبه خیالی که چه دلتنگانه میچسباندمش به سینه ی بغض تن بی رمق و درمانده در راه خود و حال اینک که هیچ نمیدانم از معنای نبودنش...چقدر میتوانم متنفر باشم از این تارهای کثیف چند روزه ای که بر ستون فقراتم تنیده اند آن عنکبوتان چندش آور روزگار که ندارد مژده ی حس خوبی داشتن جز مرگ.و شاید هوای سایه های مستی شیارهای شرابی آن هیولای زیبا را.

 

خیال میکردیم ،اتفاق ابتدای خود را در تن عریان درختی که به مرگ نزدیک است.غافل از آن انتها تایی که فقط تا ،زمستان خوابیست.

 

عاقلانه فکر کردن و عاشقانه زندگی کردن یا عاشقانه فکر کردن و عاقلانه زندگی کردن !!!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:33  توسط ذهن آویزان  |