
به ستاره ها . به کوچه و به این خیابان بلند و در تاریکای یک شب و تنهایی منی که در راه مانده خم شده در پستوی حیرت مردانی بزرگ.در راه به خانه و از نگاه سرشار توی که انتظار میکشی شب را در آغوش آن روزها و حتی گاهی برگ را هم به انتظار مینشینی تا به انجماد و پاییزش.به من نگاه کن...به منی که در راه در آغوش باد خود را میکشانم به تو .به سادگی این مرز تاریخی.به عمق وجود تویی که سایه ها را در من میشکند.حلول میکند آن نگاهی که خاص و عامش دیگر برایم هیچ فرقی ندارد.آنی که تویی را میخواهد و هیچ هم سرش نمیشود.هنوز از خود میپرسم آن جرقه های با هم بودن چه بوی لطیفی داشت.چه نرم و چه سبک وار در راهه های تخیلم نمناک و خیس عبور میکند.تو میگذری با هیچ ...و تنها پیغامیست که در آن سوی رودخانه رویای بودن را از سر میگیرد.
نه اسبی و نه باله ای که من در کتاب های داستانم خوانده باشم.تویی میبینم چون خود و ایستاده نظاره گر آن هوای خوشی مانده که در راه است.ایستاده ام و زمان خم شدنم خوابیست که تا نداردش حتمیست.