تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
وجودم پر از خشم و فریاد نفرتی شده بود که عمر زیادی نداشت.مثل سنگ سخت شده بودم.

نمی تونستم بهش نگاه کنم.نباید متوجه عصبیتم می شد.باید کنترلش می کردم.خیلی وقته

 که به خاطرش گریه نکردم.ولی امشب...

باید فقط گوش می دادم.به تموم اون حرفای زجر آور،همه ی اون تکراری ها.همه ی اون

 احساسات مرده در من.

باید مثل همیشه سنگ صبور باشم.دیگه نمی تونستم روی پاهام وایستم.سنگینی کلمه ها

 منو به پایین می کشید.حالم خوب نیست.دنبال یه بهونه،یه دوست یا یه چیزی که منو ازاین

نقطه ی نحس دور کنه.ولی انگار قحطیه.بی حضوری  مطلق آدما!توی این شلوغی.

پرسیدم چرا؟

ـ سکوت!

سکوت چی؟

ـ سکوت چیزی که به خاطرش نتونستم بذارم برم.بزرگی سکوتی

که نمی تونم فراموشش کنم.همیشه هستی.

کاش سکوت نمی کردم.مگه نه؟

ـ آره ،کاش.کاش حرف می زدی.کاش متنفرم میکردی.کاش...

من اگه می دونستم قراره یه روز برگرده،قراره اینطوری تاوان اون سکوت لعنتی رو بدم،قراره

همیشه یه سایه ی سنگینی ازش همرام باشه،سکوت نمی کردم.اشتباه کردم.باید سرش

 داد می زدم.هر چی تو دلم بود رو میریختم بیرون.باید بیزارش می کردم.

ولی افسوس!

من مرده بودم.برای چند ساعتی مردم.آرامش وحشیانه ای بود.غرق شده بودم.تو سکوت،تو

 احساس تنفر غرق شده بودم.خودم خواستم.باید تحمل کنم.ولی تا کی؟

متنفرم از این نفرتی که تموم وجودمو گرفته.متنفرم.

خسته شدم.باید بخوابم.باید خواب ببینم.

 

من چترمو بستم،...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:22  توسط ذهن آویزان  |