دیروز سحر رو بعد از مدتها دیدم.داشت می رفت واسه همین انرژی درمانی نوبت بگیره.وقتی شنیدم داشتم از شدت دیوانگی این دختر منفجر می شدم.تو رو خدا سحر این چکارایی که می کنی.خودتو می خوای بدی زیر دست موجودات ناشناخته ای که معلوم نیست از کجا اومدن و هیچ دلیل علمی و هیچ مجوزی ندارن که چی؟از زندگیت سیر شدی مگه؟
بی تفاوت گفت تو که خودت ندیدی و تجربه نکردی بیخودی حرف نزن.فلانی رفته پیشش ۲۰ کیلوکم کرده خیلی هم راضیه.دیگه چی
می گی؟
این قضیه باعث شد که منم کنجکاویم گل کنه باهاش برم به این مکان معجزه آسا و انرژی زا وسحر آمیز.نه اشتباه نکنین فقط میرم ببینم سحرچطوری قراره خوش تیپ بشه!یا به عبارتی باربی بشن خانوم!!!
تازه کلی حس موسیور پوآرو بودن هم بهم دست داده واسه فضولی و مچ گیری.
بعد از یه عالمه کوچه پس کوچه رفتن و رد گم کنی جلوی یه در بزرگ سیاه وایمیستیم.از وجنات خونه کاملا می شه به قانونی بودنو مجوز داشتنشون پی برد!یک راهروی تاریک با چراغای قرمزکم نور شبیه گور.یاد خونه های اجنه و رمال و جن گیر افتادم.خودمو به خدا می سپرم می ریم بالا.به خدا شبیه یه حموم عمومی بود.همه جور آدم افقی عمودی نشسته و وایستاده بودن .باورم نمی شد اینهمه آدم ساده لوح و خرافاتی پیدا شده باشن.حتما هیپنوتیزمشون کردن و بعد آوردنشو اینجا حتما!از توی هر اتاقی یه صدایی می اومد.یه دفه تو اون شلوغی موجودی شبیه آرمین رو دیدم.خودش بود.به محض اینکه همدیگر رو دیدیم با هم داد زدیم که من فقط با دوستم اومدم اینجا و
به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم.بعد بی تفاوت زیر هجوم نگاههای چپ چپ حضار زدیم زیر خنده.
آرمین که قبلا همه چیز رو خوب وارسی کرده بود گفت بیا اینجا تا بهت بگم دنیا ی این آدما دست کیه؟
اگه می خوای لاغر بشی!برو تو اون اتاق سبزه .می ذارنت لای در و چند تا آدم گنده حسابی از دو طرف فشارت می دن تا خوب چربیهای قلبت یا مغزت !!!ذوب بشه.
اگه می خوای قدت بلند شه اون اتاق آبیه.به دستات و پاهات چها ر تا طناب می بندن و بعد چهار نفر از اون قویترین مردان و زنان جهانی که استخدام کردن طنابا رو به مدت ۴-۵ ساعت میکشن و بعد از انجام عملیات یه بابا لنگ دراز تحویل مامان و بابا و شوهرت می دن.
اگه می خوای کچلی سرت رو درمان کنی.اون اتاق که از توش بوی مرده میاد!مینشوننت توی
یه تشتو کلی کود شیمیایی و انسانی و گاوی و الاغ و ...میریزن به پات نه ببخشید موهای نداشتت.لامسب سر سه سوت میشی علیرضا!
(قابل توجه کچل با شخصیت )فقط همین یه راه و امتحان نکردی ها!
اگه می خوای نابغه بشی کافیه بری رو اون صندلی کنار پریز برق!بعدم یه خوش و بش اجباری با ادیسون که تموم راههای چطور ادیسون برق را اختراع کرد و نابغه شد و ناامید نشد را برات توضیح بده!شما الآن یک نابغه هستید.
من که دیگه داشت سلولای بدنم از شدت خنده می ترکیدن.داشت دیرم میشد.با آرمین از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم.
نمی دونم بعضی از آدما واقعا چه طوری می تونن با خودشون این کار رو بکنن.
ولی واسه من واقعا یه انرژی درمانی بود به سبک آرمین.تقریبا دیگه قهقهه زدن از یادم رفته بود.
