تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
تیک تاک لنگرهای زمان چه پر هیاهو می رقصانند آخرین روزهای بهار را،و نوید می دهند

از تولد سپید یاسی روی ساقه ی هستی. و نوازش آفتاب بر گلبرگهایش ،می ریزد حجم

زندگی را در رگان مرده ی من.

و آن قلب جنینی که در بامدادان آن بهار سال چهار بار نواخت تا تولد حجمی عجیب که اینک

چه خاموش می نگرد نوازنده ی زیست را ،که کی خواهد نواخت  یازدهمین  تار  بهار  را  و در

کدامین فصل خواهد خواند آواز حضورش را، و کی از هم خواهد گسست سکوت حجمش را،

که این جنبش ،دلهره ی شیرین مرا به اوج خواهد برد تا زیستن تا با هم زیستن.

و اینک این  بی رمق تن من چه ساده می اندیشد به بلند آبی روحت ،به سایه های تکیه گاهی

در آفتاب سوزان زندگی،و به رگهای تنم که چه سخت در خاک وجودت ریشه کرده اند،و گاهی...

و این لحظه چه حکایت غریبی است برای آرام دل من و چه همهمه ی زیباییست در درون تنهایی

من ،که این بزرگترین شانس زندگی من است.

آخرین روزهای بهار را به نام وجودت می پرستم ای هستی زیبای من.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:28  توسط ذهن آویزان  |