باد،هوای بی برگیم را ربود.آوایی ،اضلاع سکوتم را شکست.بی رنگی با من قاتی شده بود.
من در ریزش روحم جاری شدم.سر کش و بی پروا...
من دلتنگ بودم.
آنجا چیزی شبیه ادراک یک وهم ،پیکر سکوتی را نشان داد.گیج شده بودم.بی رمق و نالان ،
زیر سایه ی هراس درختی لمیده بود.هوش من در وسعت آن نگنجید.عبور کردم.عبور...
نگاهم را نهایتی نیست.چشمانم در اوج تدبیر ،تر شد.چه بود در آن اوج؟
خوابم،آهسته بود.چشمانم مردد از چیز هایی که می گذرد.پلکانم پریشان از هجوم آن ،بستنها.
او چه خواهد کرد؟
در تشنج تب پچ پچی،ساعتی را مردم.خون من در گستره ی رگانش لحظه ای را ایستاد.نبض من
در فضای حضورش فرصتی را سکوت کرد.من چه کردم؟
نسیمی می وزد رو به ستون کلمات.و خواهد پیچید ،پیچکی دور آن آواها و به اوج خواهد رفت تا
فریاد حزن مرا به دست نسیم بسپارد،تا بدانی که ...
ای تو
چه بگویم....
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط ذهن آویزان
|
