صدایی می آید از حنجره ی زیست،که خبر از رازی دارد.راز جنبش زیست.و حضور پر از
هراسش از دانستن راز،که چه درکیست معنی هراسش را! اینبار کدامین جنبش جرئت
فاش کردن حضورش را داشته است؟
خاموشی سنگها و نقش حک شده ی پیکر آشفته ی میخکی وحشی بر وسعتشان ،
همه نشان از غم نهفته ی شبی دارد که بدنبال آبی طلوع می گردد.و سایه روشنهای
شبی که در انعکاس هر افقی مرزهای بی رنگی را میشکند و به هر رنگی می تازد.
و هنوز من چقدر با این رنگ آرامم.
تکرار طراوت میخکی پشت دیوار ،که با هر طلوع در تلاطم امواج نور اوج می گیرد .میخکی
که در هرم نگاه دو برگ می شکفد و دور از چشم باران،اشکهای روحی را می بلعدو خامو ش
میشود.و امیدوار....آیا هستی سلامی دوباره به او خواهد کرد؟
و ریزش خاموش سبز در رگهای او ،قصه ی تکراری را به برگهاگوشزد می شود.قصه ی گذر،
زمان و مرگ.
و آیا این صدای لنگر زمان که اینگونه وحشیانه به دریای زیست چنگ می زند قاصدی خواهد
بود بر سکوت این مرگ!خواهد بود؟
و صدایی می آید از حنجره ی زیست .که خبر از رازی دارد....