سلام،خسته نباشید.من یه معرفی معافیت از نظام وظیفه می خوام.!!!
یه دفه یه همهمه ی مسخره تموم سالن و پر کردو همه باقیافه ی متعجب
یه نگاهی به وجناتم کردن و دوباره خندیدن.(باید از اول خودم اینکه اونجا همه
مرد و پسرن یه چیزایی می فهمیدم).واسه چند لحظه صورتم هفت رنگ عوض
کردو پلک زدن رو فراموش کردم.آقایی نسبتا محترم فرمودن:از کی تا حالا!گفتم
چی از کی تا حالا؟گفت : از کی تاحالا خانومها هم معافیت از ... می خوان؟
منم که تازه به خودم اومده بودم،نگاهی عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم:
دوره زمونست دیگه حاجی آقا،عوض میشه.امروز باید براشون معافیت از نظام
وظیفه بگیری ،فردا هم باید بجاشون بری خدمت.واسه خودم نیست و انشاالله
نوبت خودم که شد خدمت میرسم.حالا میدین بهم یا نه؟![]()
نه.به این زودی که نمیشه.یه هفته وقت می بره تا مراحل اداریش تموم بشه.
خوب.خیلی ممنون که آب پاکی رو ریختین رو دستم.اگه خجالت نمیکشیدم
ها همونجا میشستم گریه میکردم.
هیچ چیز دردناکتر از این نیست که توی اوج خستگی ودر موندگی بشی بساط
خنده بازار یه مشت آدم نفهم.
حالا من موندم با یه فرصت چند ساعته،با آدمایی که هر چیزی رو باید با پتک تو
مخشون فرو کنی و تعطیلیه همه جا به افتخار کنکور ارشد،یه شمر ذالجوشن
که وقتی میگه نه با لشکر سلم و تور هم نمیشه راضیش کرد.اینها بماند ،
اینکه یه خانوم محترم رفته دنبال کارای فارغ التحصیلی یه آقای محترمتر از
همه بدتر که نصف بیشتر فک زدنها هم صرف حالی کردن این اتفاق نادر!بوده
و خوشبختانه با چند تا چشم غره و غرغر کردن ختم به خیر میشد.و باز از
همه ی همه بدتر انفجار کوچکی زیر سرویس دانشگاه و و موندن دخترا توی
بیابون،چند تا پله رو یکی کردن و پاشنه ی کفشت از جا کنده شدن و
جفتک زدن واسه رسیدن، گوش کردن غرغرای بعضی هاو صدای اعصاب خورد
کن مشترک مورد نظر خاموش می باشد بود که همشون واسم شدن
خاطرات خوب.خاطراتی که می دونم روزایی که به یاد بیارمشون قلبم اندازه ی
یه گونجیشک کوچیک میشه واسه تکرار هرثانیش ،وشاید هم حسرتی از ....
ضمیمه۱:من بالاخره تونستم در ساعت ۱.۱۶ دقیقه کار یه هفته ای رو توی
۲-۳ ساعت تموم کنم.
ضمیم۲:بالاخره تلافی این غرغراتو سرت در میارم،فهمیدی؟
