تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم -
 

  و باز خسته تن من در گذرگاه زمان،باز همان آوازها و آوازه های آشنا،

  باز هم همان حضورهای مبهم و نا آگاه.

  و همچنان تارهای وحشی ذهنم مینوازند و سلول سلول وجودم را به

  بیکرانه ها فریاد می کنند .

  هنوز ابرها بر جاده ی افکارم می گریند و اثر هر چه حضور است را بی

  رنگ می کنند.ردپاهایم خیس است و بارانی.آیا کسی نشانی از من

  خواهد یافت!

  و فضای من پر است از هیاهوهای غفلت یک راز از توجه یک اندیشه.من

  پرم از آن حس غریبی که دیوانه وار می پوید آشنایش راو اینگونه خواهد

  مرد در وادی فاصله ها.و وجودم پر است از فریادهای یک دیدار و دیگر هیچ.

  اینجا فقط آوای دلتنگی آفتابگردانی طنین است برای جرعه ای از خورشید.

  و پچ پچ ذهن با یک خیال که نوازش می کند تمامم را.وپیمان چشمانم با

  قطراتی از جنس تو ،که تو همچنان متن پیمان آن دو خواهی ماند و مهری

  خواهی بود بر جاودان بودن آن.

  من دلم تنگ است،بهانه میگیرد و می گرید.

  ضمیمه:این روزا در راکدترین شرایط ممکن دارم پرسه می زنم. و احتیاج

  حیاتی به یک هیجان دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:51  توسط ذهن آویزان  |