تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم - سر خط...
 

   چه کسی در می یابدآن دخترک تبعید شده از نقطه ای آرام را در این

   هیاهوی نگاه ها.

   آ ن دخترک،با چشمانی خیره به آنچه که عبور میکند.و به نگاه سپردن

   آن ردپاهای کابوس به عمقی با درازای یک زندگی.

   و ضربه ی آرام آن آبشار سکوت بر تخته سنگ فریادها،که اینچنین گم

   کرد وجودش را در نقطه ای از فصل زمان.و اینگونه رفاقتی کرد با شب

   کوچه های تاریک.

    و من چقدر خوب مصاحبت با او را می فهمم.چه شعرها که با هم

    سرودیم برای آن رنج موزون.وچه آرزوهایی که کردیم برای...

    ای کاش و ای کاش حجم زندگیم خالی بود از آن حجم سنگین

    خاطرات که اینگونه بر ستون فقراتم نمی پیچید و برای به یادگار

      ماندن اینچنین خودش را به سلول سلول وجودم به یاد نمی داد.

    و اما غافل از اینکه من دیگر او  نیستم.من نشانی آفتاب را پیدا

    کرده ام و در نشانی دیگر جایی برای ماندن و تبخیر نیست.من

    نقطه ای گذاشتم بر پایان همه ی آنها و اینک سر خط.

    همه چیز را دوباره با تو و فقط تو شروع کردم.پس تو دیگر....

    ضمیمه:به خاطر اون پست قبلیت بی نهایت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط ذهن آویزان  |