چه کسی در می یابدآن دخترک تبعید شده از نقطه ای آرام را در این
هیاهوی نگاه ها.
آ ن دخترک،با چشمانی خیره به آنچه که عبور میکند.و به نگاه سپردن
آن ردپاهای کابوس به عمقی با درازای یک زندگی.
و ضربه ی آرام آن آبشار سکوت بر تخته سنگ فریادها،که اینچنین گم
کرد وجودش را در نقطه ای از فصل زمان.و اینگونه رفاقتی کرد با شب
کوچه های تاریک.
و من چقدر خوب مصاحبت با او را می فهمم.چه شعرها که با هم
سرودیم برای آن رنج موزون.وچه آرزوهایی که کردیم برای...
ای کاش و ای کاش حجم زندگیم خالی بود از آن حجم سنگین
خاطرات که اینگونه بر ستون فقراتم نمی پیچید و برای به یادگار
ماندن اینچنین خودش را به سلول سلول وجودم به یاد نمی داد.
و اما غافل از اینکه من دیگر او نیستم.من نشانی آفتاب را پیدا
کرده ام و در نشانی دیگر جایی برای ماندن و تبخیر نیست.من
نقطه ای گذاشتم بر پایان همه ی آنها و اینک سر خط.
همه چیز را دوباره با تو و فقط تو شروع کردم.پس تو دیگر....
ضمیمه:به خاطر اون پست قبلیت بی نهایت![]()
