....

*همه چیز ناشی از ناشی بودن خودمه.زیاد گیر ندین!
....

*همه چیز ناشی از ناشی بودن خودمه.زیاد گیر ندین!
همه چیز فقط توی ۲۱ خلاصه شد.
۲۱ رو گرفت بعد دست از سرم برداشت.
دیروز کنکورم رو دادم.
احساس میکنم ۲۱ گرم از وزنم کم شده!
تو فکر میکنی من هنوز زندم؟
ضمیمه:می گن مرگ آدم در ۲۱ گرم اتفاق می افته. خدا نصیب نکنه...
دل مشغولی های یک دختر سه ساله:
زندگیه من همینه!مهدکودک و خواستگاری!
این مامانمه اینم بابامه اینم زندگیمه هر کی میخواد بیاد خواستگاری بیاد!
*
این پیشنهاد واسه جمعی داده شد که پسرهای دم بختش حداقل ۱۵ سال ازش بزرگتر بودن.
اول برنامه:
چگونه از پدرها و مادرهای خود خواهش کنیم که ما را ببرند پارک!
یک و نیم ساعت بعد...
*پایان برنامه:
خاله از پسره:پس خاله جون حالا چه جوری باید از مامان بابات خواهش کنی که ببرنت پارک؟
پسره:بهشون میگم اگه شما دوست دارین برین پارک برین.من نمی یام تو خونه میشینم نقاشی میکشم!!!
؛کالبد شکافی خسارات و اعتبارات خشکسالی
وقتي با سيد صولت مرتضوي براي انجام مصاحبه اي تماس گرفتم در تهران بود و همراه نداشتن آمارهاي دقيق خشكسالي اعم از ميزان خسارات و اعتبارات مورد نياز موجب شد تا انجام اين مصاحبه را به همكاران حاضر خود در استان محول كند و همه مكالمه ما با يك جمله وي به پايان برسد«روند جذب اعتبارات خشكسالي استان تحت نظارت مستقيم استاندار و در غير اين صورت، به نيابت توسط فرمانداران انجام مي گيرد.»
پرسش سوالات در مورد خسارات خشكسالي استان از محمدعلي آخوندي، رئيس ستاد حوادث استان، گويا باعث دلخوري او و گفتن جمله اي توصيه گونه به اصحاب رسانه شد«خشكسالي يك حادثه نيست، بلكه همه چيز را تحت تاثير مي گذارد، حال مي تواند شامل بهداشت روان، اشتغال و غيره باشد پس برآورد خسارات خشكسالي به طور كلي سخت است البته در بخش هاي كشاورزي و دامداري مي توان عدد و رقمي را تخمين زد ولي توصيه من به تمام افرادي كه در كار مطبوعات هستند اين است كه سعي كنيد به اعداد و ارقام خشكسالي نپردازيد و اگر مي خواهيد رسالت خود را انجام دهيد ، روي اين مسئله زياد تاكيد نكنيد و به جاي آن روي مباحثي از قبيل اقداماتي كه تاكنون انجام شده است، اعتبارات تخصيص يافته ، پروژه هايي كه تاكنون انجام گرفته و اقداماتي كه مردم مي توانند انجام دهند، بحث و گفت وگو كنيد تا نتيجه و تعامل بهتري را به دست آوريم.»وي علاوه بر اين كه برآورد خسارات خشكسالي را كاري سخت مي داند اعلام آن را نيز بيهوده مي پندارد:«ما بگوييم يك تريليارد تومان يا ٢٠٠ ميليارد تومان هيچ تاثير و فايده اي به جز آن كه يك مشغله فكري و رواني براي مردم ايجاد كنيم نخواهد داشت. من بارها اعلام كرده ام در صورتي كه همه دستگاه ها با هم متحد شوند فقط ٥ درصد و نهايتا ١٠ درصد از كل خسارات وارد شده به استان قابل تامين خواهد بود.
محمد علي آخوندي كه تجربه ٨ سال سابقه فعاليت در اين عرصه را در استان سيستان و بلوچستان همراه دارد به گفته خودش آن جا هم نتوانسته است عدد و رقم مشخصي از ميزان خسارت خشكسالي ارائه دهد«دوباره تاكيد مي كنم برآورد خسارات خشكسالي كار راحتي نيست و در سيستان و بلوچستان هم نتوانستيم عدد و رقم مشخصي را در بياوريم ، نه تنها براي من بلكه اين شرايط بر كل كشور حاكم است.اعداد و ارقام حدودي و تقريبي و تنها بر اساس افت توليد در بخش كشاورزي و زير مجموعه آن محاسبه مي شود.به عنوان نمونه سازمان جهاد كشاورزي استان ٢٨٠ ميليارد تومان برآورد خسارت كرده است و اين رقم بر اساس روش هاي آنان و حسب هم پوشاني ها در بخش هاي مرتبط با اين سازمان محاسبه شده كه نمي توان گفت عدد نادرست است و نمي توان آن را درست و قطعي دانست، چون خشكسالي ، بيابان زايي ، آفات نباتي ، گياهي و انساني، افت منابع آبي كه يك خسارت بزرگ است را نيز به دنبال دارد.»با اين حال با وجود در نظر گرفتن توصيه رئيس ستاد حوادث غير مترقبه به اصحاب رسانه گفت وگوي چاپ شده از وي در ١٨ فروردين ماه ٨٧ در همين روزنامه را به ياد مي آورم او از پيش بيني خسارات خشكسالي رقمي ارائه داده بود. «خسارات ناشي از خشكسالي بيش از ٢ هزار ميليارد ريال در سال جاري پيش بيني مي شود.
سرما زدگي هم در سال گذشته ١٦٠٠ ميليارد ريال خسارت به كل استان وارد كرده و عمده خسارات در زمينه افت توليد دام و باغ ها بوده است.»در طول تهيه اين گزارش و در تماس هاي انجام شده با جهاد كشاورزي و فرمانداري ها و از آنچه در صفحه كاغذ نوشته و در كاست ضبط مي شد با نكات جالبي برخورد كردم. در جهاد كشاورزي استان مدعي بودند رقم مشخصي از برآورد كلي خسارات نداشته و شهرستان ها تاكنون هيچ برآوردي در اختيار آن ها قرار نداده اند در حالي كه جهاد كشاورزي برخي شهرستان ها نيز برآورد خسارات خشكسالي شهرستان خود را نداشته و براي پاسخ گويي به سوالات خبرنگار شهرستاني ، آمار خود را بنا به گفته خودشان از سازمان جهاد كشاورزي استان گرفته و در اختيار خبرنگار قرار داده اند!
نكته ديگر اختلاف فاحشي است كه ميان ارقام اعلام شده از سوي جهاد كشاورزي شهرستان ها با فرمانداري ها وجود دارد كه در بعضي موارد به ١٠ تا ١٥ برابر هم مي رسد حال شايد بتوان به نتيجه اي مشابه آن چه رئيس ستاد حوادث غير مترقبه آموخته است دست يافت.
؛انگار واقعا «برآورد خسارات خشكسالي كار سختي است»
؛اما بي جواب ماندن يك سوال همچنان ذهنم را مشغول مي كند«چگونه ممكن است برآوردي يكسان در بخش هاي مختلف از خسارات خشكسالي نداشته باشيم و اعتبار بگيريم؟يا اگر رقمي كه نزديك تر به اوضاع نابه سامان خشكسالي در منطقه است اعلام مي شد براي اختصاص اعتبارات بيشتر كمك نمي كرد؟ باور نكردني است،در كشور ما بدون ارائه رقم و آماركمي،اعتباري به جايي اختصاص يابد.شايد هم اعلام خسارات بيشتر باعث جذب اعتبارات بيشتر نمي شود!اواسط ارديبهشت ماه در خوسف ، استاندار در جمع خبرنگاران از اختصاص ١٠٠ ميليارد ريال اعتبار خشكسالي از كل اعتبارات كشوري كه معادل ٢ هزار و ٥٠٠ ميليارد ريال اعلام شد ، خبر داده بود.سيد صولت مرتضوي حدود ١٥ روز بعد در گفت وگوي اختصاصي با خراسان خبر قطعي رقم اختصاص يافته از سبد حمايتي هيئت دولت در خصوص خشكسالي را ٨٤ ميليارد ريال يعني ١٠ ميليارد و ٦٠٠ ميليون ريال كمتر از رقم قبلي براي استان خراسان جنوبي اعلام كرد.شايد در نگاه اول اين رقم در مقابل ميزان خسارات برآورد شده در استان كه رتبه چهارم را در ميان استان هاي كشور به خود اختصاص داده خيلي كم به نظر برسد ولي آن گونه كه از صحبت هاي رئيس ستاد حوادث غير مترقبه استان برداشت مي شود اين رقم عادلانه و خوب اختصاص يافته است.
در مرحله اول از ٢٥٠ ميليارد تومان اعتبار توزيع شده در كشور ٨ ميليارد و ٤٠٠ ميليون تومان سهم خراسان جنوبي است جداي از اين، لايحه اي نيز با نظر استان ها تنظيم شده روي آن اصلاحاتي انجام گرفته و براي اختصاص ٢ هزار ميليارد تومان اعتبار خشكسالي و سرمازدگي به مجلس تحويل شده است وتا ٢ ماه آينده تكليف آن مشخص مي شود.اما اگر با يك برنامه ريزي خوب و منسجم پيش برويم حتي اين رقم ٨٤ ميليارد ريال هم در مرحله اول عددي قابل قبول خواهد بود.»
چگونگي جذب اعتبارات براي اين مسئول هم از اهميت برخوردار است تا جايي كه وي بر هنر مديريتي مديران تاكيد فراواني مي كند:«اگر برنامه ريزي ها مناسب باشد، اعتبارات نيز جواب گو خواهد بود و هيچ مشكلي براي مردم به وجود نمي آيد.جذب اعتبارات بر مي گردد به مديريت پروژه ها و هنري كه مديران بايد داشته باشند.
اگر يك پروژه با اعتبارات مرحله اول ، شروع به كار كند ، درست انجام نشده و در مرحله دوم خللي در اختصاص يافتن اعتبارات به وجود مي آيد،اين علاوه بر آن كه ناكار آمدي مديريت را باعث مي شود،ضرر فراواني هم در پي خواهد داشت.با اين حال در اين زمينه برنامه ريزي هاي زيادي انجام گرفته است و بعيد مي دانم در بحث اعتبارات خشكسالي ستاد حوادث با مشكل مواجه شود.»
اگر نگاهي گذرا به همه مصاحبه ها و گزارش هايي كه تاكنون حول محور خشكسالي، خسارات آن، راهكارهاي مسئولان ، اعتبارات اختصاص يافته و سر فصل هاي عنوان شده براي به كار گيري اين اعتبارات بيندازيم به طور كلي بيشتر با اين عناوين سر فصلي برخورد خواهيم كرد:آب رساني ،احياي قنوات، استفاده از روش هاي نوين آبياري ، تهيه آب شرب انسان و دام ،استفاده بهينه از آب موجود، آب رساني به روستاهاي فاقد آب شرب، آب رساني به عشاير و دام داران ، تامين و تجهيز منابع آب به علاوه خريد دام و افزون بر اين ها خريد علوفه براي دام داران و به طور كلي مديريت منابع آبي سر فصل هاي نهايي و اصلي براي به كار گيري اعتبار ٨٤ ميليارد ريالي جبران خسارات خشكسالي به گفته آخوندي تامين آب به صورت اضطراري براي انسان ، دام و عشاير ،تهيه و تامين علوفه به صورت يارانه ، خريد دام مازاد براي جبران ضرر كشاورزان و دام داران توسط پشتيباني امور دام و تهيه تانكرهاي سيار و ثابت جهت آب رساني است.
مهم ترين پروژه ها شامل اين موارد است.همه اعتبارات به دستگاه هاي عضو ستاد حوادث داده خواهد شد و از طريق آن ها هزينه مي شود.
درمكالمه اي كه با فرمانداران شهرستان ها انجام شد برخي گفتند:اعتبارات خشكسالي در ستاد حوادث به صورت دستگاهي اختصاص يافته است.اما با توجه به جمله رئيس ستاد حوادث استان ، توزيع اعتبارات در اين ستاد ، شهرستاني يا دستگاهي نيست.«در ستاد حوادث توزيع بر اساس شهرستاني يا دستگاهي معنايي ندارد ، بلكه بحران مشخص مي كند بايد به چه زمينه اي اعتبار تخصيص پيدا كند و بر اين اساس به سازمان جهاد كشاورزي استان ٤٥ ميليارد ريال، آب رساني و شبكه هاي آب ٢٠ ميليارد ريال،محيط زيست يك ميليارد و ٢٠٠ ميليون ريال ، عشاير ٢ ميليارد و ٥٠٠ ميليون ريال و دام پزشكي يك ميليارد ريال اختصاص يافت و بقيه براي ساير موارد مرتبط و اولويت دار از جمله خريد تانكر آب سيار، مباحث آب شهري و آبياري فضاي سبز كه در جلوگيري ازاتلاف آب شرب شهري و صرف هزينه هاي گزاف موثر است استفاده مي شود.
يكي از پيش بيني هايي كه مسئول ستاد حوادث استان براي گرفتن بالاترين سقف اعتبارات خشكسالي كشور در نظر گرفته است ،سفر باقري مدير كل ستاد حوادث كشور به همراه كارشناسان وي و مسئولان بنياد مسكن كشور در چند روز آينده است.«سفر باقري و ديگر همراهانش در بازديدي كه از نزديك در مناطق خسارت ديده استان خواهد داشت نتيجه بهتر و موثرتري را در روند اختصاص اعتبارات به وجود مي آورد.با توجه به اين كه يكي از شاخص هاي تصميم گيرنده و مهم در كشور گروه هاي هدف هستند اين گروه ها ديگر پروژه هاي اولويت دار را تعريف نمي كنند بلكه اساس كار آن ها بر وسعت، جمعيت، پراكندگي استان و بعد حادثه است، كه به پيشنهاد من ضريب محروميت هم به آن ها اضافه شد.درنتيجه اعتبارات ما تاكنون خوب بوده و بعيد مي دانم با توجه به اين كه همه مسائل از ابتداي تشكيل استان زير بنايي ديده شده است مشكلي در روند ارائه خدمات به خسارت ديدگان به وجود آيد.» گفت وگوي نيم ساعته اي كه با يك توصيه براي اصحاب رسانه شروع شد با توصيه همان مسئول به مسئولان استاني ديگر پايان يافت:«ما بايد نسبتي از خسارات را جبران كنيم وقتي دستگاهي مانند جهاد كشاورزي و عشايري متولي پي گيري امور مربوط به بخش هاي خود است بايد اعتبارات لازم را از وزارت متبوع خود بگيرد و از اعتبارات داخلي خود هزينه كند.
اين موضوع در مصوبه هيئت وزيران نيز آمده است. دستگاه اجرايي استان و ملي ٥ درصد براي جبران خسارات خشكسالي در نظر گرفته است ولي وقتي ٢٠٠ ميليارد ريال براي يك وزارت خانه در نظر گرفته مي شود به نظر من دستگاه ها بايد به دنبال اين قضيه باشند كه از وزارت متبوع خود مبلغي را به سازمانشان اختصاص دهند.
مبلغ ستاد حوادث با توجه به اولويت هايي كه در نظر دارد بررسي و در جلسه ستاد با دستور استاندار به دستگاه ها ابلاغ مي شود تا كمكي براي جبران خسارات باشد.
اما نمي توان صد در صد خسارات را جبران كرد و با توجه به كاركردهاي خوبي كه امسال داشته ايم، اگر بتوانيم ١٠ درصد از خسارات را جبران كنيم، هنر كرده ايم.»
*
نزدیکم بودی
لحظه ها را برای رسیدنت می شمردم
ولی هر گاه شروع به شمردن کردم
لحظه ها نا تمام ماندند و تو دورتر رفتی
...
اما اکنون
برای رسیدنت٬ دیگر لحظه ها را نخواهم شمرد...
یک دقیقه سکوت، به احترام زندگی...
*
چه کسی در می یابد آن دخترک تبعید شده از نقطه ای آرام را در این هیاهوی نگاه ها...
ضمیمه ی ضمیمه: یکی منو نجات بده!!!
وقتی چشمانم را باز میکنم
برایت خیس که نه
شوقی از دیدن است
اما کو؟
من از درون خودم برگشتم...
برگشتم؟
در همه این ارتفاع بلند
فعلن که نشسته ام
با چشمانی باز ِ باز
...ساعت چند است ؟
میخواهم برای فردا یک نشانه دیگر بگذارم
برای آن ها که بدانند دوست یعنی چه؟
تو یعنی چه؟
تا یعنی چه؟
این روزا به شدت کش آمدگی و آویزونی ذهنم سر بار تنم شده....
گاهی تنهایی من به بدرقه اش کافیست....
گاهی عادتهایمان را میگذاریم لب طاقچه تا هوایی بخورد.یادمان میرود،که گربه همیشه در کمین لب طاقچه ی عادتهایمان میماند.پنجره باز است تا هوای تکرار بیاید...گربه...عادتهایمان را میبرد تا یادمان برود گاهی برای گنجشکان لب طاقچه ی یادمان دانه بریزیم.یادمان برود تا کمی شبیه خودمان را بازی کنیم.پانتومیم را نمیپسندم...یادمان برود که خواب گذشتگانمان حکایت تعبیر قرآن بود.عادت کرده ایم به این عادتها...
گاهی دچار عادتهای احمقانه ای میشویم.عادتهای ناشیانه ای، که بی رحم بر شانه های تکیده ی آدمیزاد فرود می آید.گاهی چقدر احمق میشویم ،وقتی التماس کودکی را در نگاههای تمدن زده یمان به درک میفرستیم...
ادعای تمدن میکنیم.ادعای بزرگی میکنیم.خیره سرمان شده ایم روشنفکر.که چی؟آرزوهایمان را قاب کرده ایم، زده ایم به دیوار مجازی.یادمان رفته است که روزی قالیچه ی پرنده یا خانه ی شکلاتی ،آرزویمان بود.یادمان رفته است که چگونه یک تنه به جنگ جادوگران میرفتیم.کودک درونمان را فیلسوف تکنولوژی کرده ایم ،که چی؟بگذارید کودکیش را بکند!آرامشمان را گذاشته ایم زیر پوست کلفت تمدن که مدام برای لمس کردنش ، بایدخودمان را ویشگون بگیریم!
آنقدر که حسرت خوردنمان را لو دادیم و خوش به حالشان کردیم که دیگر نمیخواهند دنیای شاد و مهربان کودکیشان را با دنیای پیچ و مهره آدم بزرگها عوض کنند.کودکانمان دیگر از همین الآن میدانند که نباید بزرگ شوند!
یادم نمی آید عادتهایم را کجا برده ام،کجا دستش را رها کرده ام،کجا به دنبالش بگردم...
.....
......
دنیا غنیمت احمق هاست؟!
خيلي دوست دارم بدونم نظرش ديگه درباره ي دنيا چي بوده؟
ديگه همه که از آغاز دومين دور سفرهاي استاني رييس جمهور خبر دارن.يک هفته قبل از اومدن هيات دولت به بيرجند، هر گوشه ي شهر رو که نگاه ميکردي يک جرثقيل با کلي مامورو پليس راه ملت رو بسته بودن که ميخوان شهر رو آماده کنن.بيرجند تبديل شده بود به شهر جرثقيلها.موندم اين اقايوني که قبلا اينقدر کمبود بودجه(100) براي زيبا سازي شهر رو تو سر مردم خراب ميکردن،يکشبه از کجا وفور نعمت شامل حال عاليجنابها شده ،خدا عالمه! در هر سازمان و اداره اي که نگاه ميکردي ،کاغذي مبني بر پذيراي مردم عزيزمان هستيم تا با جان و دل به صحبتهاي شما گوش فرا دهيم و ساکت باشيم، اميد است مورد غفلت رييس جمهور قرار بگيرد!تعامل با شما افتخار چند روزه ي ماست.ما در کنار شما هستيم.
چه خبر از مصوبات سفر قبلي؟تا همين يکماه پيش بود سراغ هر چيزي رو که ميگرفتي ميگفتن بودجه نيست و امکانات نداريم و از اين حرفا.حالا چي شد که سر دو هفته 75-80-90 تا دقيقا يادم نيست پروژه براي بهره برداري اماده شد ما هم بي خبر.بازم جاي شکرش باقيه که تو استانمون آدمهاي سه سوتي کار داشتيم تا پروژه ها رو ايکي ثانيه استاد کنن وتحويل وزرا بدن!کسي هم اصلا متوجه نشد!
تا همين دو هفته ي پيش بود که رييس دانشگاه بيرجند جاي هر گونه کمبود و نارسايي و مشکل رو توي دانشگاه بيرجند قبول نداشت و به طرز معجزه آسايي يک شبه در حضور هيات دولت ، مدافع حقوق دانشجويان به تمام معنا!!!شدن و به همه ي کمکاريها اعتراف ميفرمودن!اميداوارم در شرايط فعلي هيچگونه از آن بودجه ي عمراني دو برابري که هيات دولت به خاطر عملکرد خوب مديران !!!تصويب کرده به اين مکان اختصاص پيدا نکنه!چون هنوز تکليف بودجه هاي سفر قبلي رسس جمهور در اين دانشگاه در هاله اي از ابهام به سر ميبره.ضمن اينکه خود جناب دکتر ميري هم به ضعف شديد اجرايي پروژه هاي عمراني در دانشگاه اعتراف هم فرمودن.با اين اوصاف تا مديران قبلي هستند،دانشجويان عزيز آرزوهايشان را شب بگذارند زير متکايشان تا خواب راحتي داشته باشند!
گفتن، هفته ي پيش خود جناب رييس سازمان مسکن و شهرسازي شخصا به پروژه ها سرک ميکشيدن تا مبادا سوتي موتي از دورو برها بدن.ولي مثل اينکه بخت باهاشون يار نبوده و توي يکي از بازديدهاي وزير مسکن ،ايشون متوجه ستونهاي آهني سقف ساختماني که شکم داشته شده وبا گير سپيچهايي که داده، کار به پيمان کارو مهندس ناظر و طراح و مجري و از اخر هم به مشهد و کلي جا کشيده و از آخر هم پيدا کنين پرتقال فروش رو؟
بيشتر از هر چيز هيجان انگيز تر اشک شوق خدمت و راستي استاندار بود.براي اولين بار بود که استاندار رو توي جمع مردم ميديدم.اونهم به خاطر اينکه رييس جمهور بين مردم رفته بود و بايد ايشان هم آقاي احمدي نژاد را همراهي ميکردند.خوشحالم که رييس جمهور متوجه ضعف تعامل مديران با مردم شده و اميدوارم که به اين قضيه عميقا رسيدگي بشه.
با اين حال شاهد تلاشها و پيشرفتهاي زيبا و مهمي هم در استان بوديم ،که نميشه ناديده گرفت.
حرفهاي نا گفته ولي شنيده و ديده زياده .هر گوشه ي دلم رو که نگاه ميکنم يک پروزه ي مبهم و پشت بندش هم يک مدير موفق و تعاملگراست !مثل پل هوايي مجهولي که در خيابان طالقاني احداث شده؟فکر ميکنين چند نفر از مديران استان جزو 45-50 نفر تغيير مديريتها خواهند بود؟
قابل توجه آقايون پسرهايي که حاضرند به خاطر يک تبريک خشک و خالي ها ،موجوديت همه چيز رو انکار کنند.حالا ببينيم با سند و مدرک حال ميکنين يا نه !
سال 1933،گروهي از زنان ايالت نئواورلئان،آمريکا طي يک اقدام ابتکاري اسم يک روز را گذاشتند *روز دختران*.سال 2000 آلماني ها ايده گرفتند و چهارمين پنج شنبه ماه آوريل هر سال را گذاشتند به نام روز دختران.
سال 1385 ،شهرداري تهران ايده ي روز ملي دختران را در 2 آذر،تولد حضرت معصومه (ع) مطرح کرد.بعد توسط آقاي احمدي نژاد هم پذيرفته شد.نامه ي نرگس معدني پور ،رييس فرهنگ سراي دختران به آقاي احمدي نژاد بود که مقدمه اي بر تصويب روز تولد حضرت معصومه (س)به نام روز ملي دختر شد.همان موقع زهرا مشير ،همسر سردار قاليباف ،شهردار تهران علت انتخاب اين روز را گفت :"من معتقدم همه روزها ،ساعتها و لحظات بايد متعلق به دختران باشد...(دم همه ي خانم مشيريها گرم).حالا به ما چه که اين ايده به ذهن رييس فرهنگسراي پسران نرسيده.ما که بخيل نيستيم، برين اعتراض کنين، ما هم حمايتتون ميکنيم.تو رو خدا فقط مرام رو داشته باشين،باز بياين حسودي کنين و پشت سرمون حرف بزنين.
خوب ديگه بسه سندو مدرک ارائه کرديم.ديگه ميدونين که بايد چيکار کنين!!!
الهي بميرن براتون که روز پسر نداريم.آخي ....
من از همين جا با اجازه ي بزرگترها،و با توجه به گريه هاي پسرکي که ميگويد: من هم روز پسر ميخواهم ،اعلام ميکنم که روز 11 خرداد به نام "روز پسر" نامگذاري شد!!!(يک کف و يک هورا براي من) .
دختران من روزتون شاد و چشم حسود کور باد...
بزرگ شدیم.آنقدر که در بغل هم جست زدیم بزرگ شدیم.یادت باشد وقتی خسته شدیم یک استکان یاد خاطره هایمان را سر بکشیم.ما دچار کش آمدگی خاطراتمان شده ایم.و این یعنی امتداد زندگی...
وقتی کنارم هستی و گریه میکنی،انگار اشکهایت را نمیبینم!و شاید انگار خود التماس دلتنگیم را!این چه رسمیست که ما دچارش شده ایم؟من هی میگویم دلم تنگ است و تو هی میگویی با هم یکی شدیم و کنار هم هستیم.و تو هی نفهمیدی که من وقتی که پیشت هم هستم باز هم دلم برایت تنگ است.حالا باز هی بگو ما یکی هستیم،وقتی که باز دلم تنگ است...
توی چهارراه گیر کرده ایم.و نمیدانیم که کی باید اول برود و ازکدام طرف برود.و مدام برای هم بوق میزنیم و دست رفاقت تکان میدهیم.ولی ما که فقط دو نفر هستیم،پس چرا باز هم نمی توانیم برویم آنطرف چهارراه و از کنار هم بی دردسر رد شویم! شاید یادمان رفته است که چراغهای سبز مال ماست نه قرمزی ماشینها!
من دیگر نمیخواهم که هوای ناک ملس شکمم را داشته باشم.میخواهم تا بماند.میخواهم خودت باشی تا من.انگار دارد دست و پا میزند.دارد تپ تپ میکند.دارد به یادمان میدهد.آیا کسی، آنجاست؟هنوز هم شیطنتهایمان دارند سرک میکشند.از در و دیوار و لبهایمان که به هم نمیرسند.من دلم نمیخواهد تا بوسه هایم را بچینی.میخواهم تا خودم آنها را به تو هدیه بدهم.من دلم هوای گیلاس دارد.هوای مستی گیلاسهای درختی که با هم کاشتیم...
من دوست دارم چترم را فقط درخانه باز کنم.فقط در خانه.و فقط برای تو.نه زیر باران توی خیابانی که همه چترهایشان باز است.دلم یک دنیا چتر بسته میخواهد تا برویم زیر باران...
و در آخر هم ،خدا ما را دوست دارد و مواظب ماست...
اين عکس رو توي يکي از سفرهايي که با بچه هاي دانشکده داشتم گرفتم.اين آقايون دوتا از بهترين استاداني بودند که داشتم و الآن دارن از يک همايش دو نفره در مورد همون محرابي که توي عکس ميبينين ميان که خوب منم که چند دقيقه اي بود که تو نخشون بودم تونستم تو اين کادر شکارشون کنم.و در مورد مکان اين عکس ،اينجا مسجد جامع گنابادکه يکي از جالب ترين بناهاي معماري محسوب ميشه.
اميدوارم گذاشتن اين عکس باعث ايجاد مشکلي نشه...
چه احساسی بهت دست میده که کله ی صبح در خونه رو باز کنی و دو تا کلاغ درست جلوی در خونه روی زمین نشسته باشن و بهت زل زده باشن و بعد تموم احساس زاغ بودنشون رو تو وجودت بچپونن. بعد از کنارشون رد بشی هیچ تکونی هم نخورن.انگار نه انگار که آدمی از اونجا رد شده و باید بترسن و بپرن!شخصا عاشق کلاغ هام.واقعا موجود قشنگیه!!!ولی این خیره سریشون نگرانم کرده.یعنی میتونه نشونه ی چی باشه.خدا به خیر کنه...
*
من ....
من......
من........
من...........
من چيکارم شده دکتر شما فکر ميکنين؟
هيچي عزيزم،فقط فکر ميکنم يه خورده از تاريخ مصرفتون گذشته باشه...
طالبي با بوي خجسته و مبارک!!!
اين دقيقا عين جمله ي شهيدي فر بود تو ي برنامه ي مردم ايران سلام که مقدسي و مبارکي شهر مدينه رو توي بوي طالبي احساس کرده!!!واقعا خنده دار نيست که براي نشون دادن حالت روحاني و فضاي تاثير برانگيز مدينه بري يک طالبي دستت بگيري و همچين حرف مزخرفي بزني؟
وادامه در غياب حضورش در برنامه، امير حسين مدرس برداره بگه، نميدونم چرا شهيدي فر پا شده رفته مدينه، از خيابونا در و ديوار فيلم گرفته و مطالبي رو گفته!!!هدفش چيه؟خود عوامل برنامه هم زياد براشون مشخص نيست که دارن چي نشون ميدن.فقط به اعتبار اينکه تهيه کننده ي برنامه بوده و مجريه همه چي و توي رودربايستي موندن،مجبورن ملت رو براي چند دقيقه اي سر کار بذارن.(البته با کمي عذاب وجدان و همدردي که کاملا توي حرف مدرس ميشد احساس کرد).
تعصب بيجا وزياده روي درنشون دادن اعتقادات مذهبي گاهي به کجا ميرسه؟(به بوي طالبي!)
چه کسی حضور انسان های بزرگ را درک کرده است.
بگذارید جواب همان باشد که خودش میداند.
چه کسی از حجم های تکراری سخن میگوید.بگذارید خود سخن را طولانی کند.
چه کسی از روزهای باریک سر در آورده که حال همه ادعای آدم بزرگ ها را دارند و خود شناسی را برای دیگران تعریف میکنند.
هیچ کس اینجا سرد نیست. بوی نم باران طراوت انسان های خوش بویی است که در این باد قدم میزنند.در این زندگی خوش رنگ.خوش بو و ساده.همه دنبال این خوشبختیند و تو همه را خفه کردی در نجوای شبانه ات.اینجا بوی قالی و دارش همه را مست کرده است.اینجا دختری از روی پشت بام کاه گلی میرقصد با چتری سپید.با رگانی قرمز و واژه غلیط دوست داشتن.مهم این است که این واژه تکراری نیست.دروغ نیست...
او روسری آبیش را در باد برای ابرها رها کرده است و من در این باد همه ی بودنش را در وجودم لمس میکنم.در آغوشم ، در لبان ترکیده اش.در استوای خوشبختی.در این مور مور سرمای پاییزی .هیچ کس این خوشبختی را شعر نمیداند.این دوری را .این ندیدن ها را .اما همه این ها برایم شعر است و رمانی بی انتها و دوست داشتنی.
اما همه کودن ها زندگی را در وصال میدانند.حتی خودم.و حتی خیلی دیگر.اما این سال ها و این روزها را به پیوند همان رسیدن ها در زجر و ضجه بسر میبرند و انتها نقطه سر خطی است و دیگر نه خبری از وصال است و نه خبری از دوست داشتن ها .همه به خاطر رسیدن ها به مسیری گل آلود بدل میشود که انتهایش پوچی است.زندگی قدم هاییست که پله پله به اوج میرسد.حالا همه میخواهند این زندگی را در چارچوبی کاغذی به عرش ببرند.اما نکته اینجاست که آدم های کم مایه فکر نسیم ملایم صبح را هم نکرده اند.
کوچه دراز است و تو از طولاني بودن سرما مينالي.و ميگويند تو چه قدر بزرگ نشده اي و تو آرام به کودکي مي انديشي که... زوزه ي سردي تمام رگانم را پژمرانده است.انگشتان دستانم مور مور ميکنند و گاه در کف دستانم به هم ميلولند و گاه گويي که ميخواهند خود را از بند دستانم بدر برند.آنها را به لبان خشکيده ام نزديک ميکنم.ولي تنها چيزي که عايدشان مي شود نفس يخ زده ي تن بي روحيست که خود را به سرماي کوچه ي زمستان باخته است و صداي قفل شدن دندانهايم که مدام نميدانم چه چيزي را در درونشان خفه ميکردندو گاه تمامم را... گهگاهي نيز پچ پچ لبانم را ميشنوم که در دادوستد بازار فردافروشان سرخيشان را به بي حسي کبودي مي فروشند .آنهارنگ باخته ي هوس بازي مني شده اند که دوست دارم رنگ سرما را.دوست دارم تپش بي رمق قلبم را.دوست دارم انجماد روحم را....
کودکي ميبينم که راهش را گم شده بود.نشاني ديروز را ميجوييد.انگشت سکوت من اشاره ي ديروزش بود .با بغض هيچ نگفت و ديروز را بخشيد.امروز نشستم و گريه سر دادم.
جدا مانده ام از ديروز و از فردايي که شبيه هيچ است. از مني که شبيه ترس است.از مايي که رها شده ايم در اين ندانستنها و از تويي که ميترسي از فردا.
دروغ احساس :نميدونم چرا اينقدر اصرار دارم حالم خوبه وقتی که دارم به وضوح صداي شکسته شدنم رو ميشنوم.
دروغ گفتم!
ديشب بدجوري همه اصرار و هوس سر به هوايي کردن رو داشتن.نتيجه ي اين سر به هواييشونم شد امروز که بايد روزه بگيرن!!!به جاشون تا ديگه اينقدر سر به هوا نباشن.يکي نبود بهشون بگه آخه آدم عاقل تو غرب به زور رويت ميکنن تو ميخواي تو شرق دنبال چي بگردي ها؟
دلم گرفت وقتي شنيدم جمعه عيد نيست و شنبه تعطيله.فرصت خوبي رو از دست داديم...
زمان هنوز دربند بدرقه ي روزهايي که عمرشان به سر رفته است.
سپيدار، لب جاده ي پاييز برجاست .برگهاي نيمه خشکيده، آويزان به شاخه ي فصل.
ريزش سردي جاريست.
سنگها هوايي ابري دارند و گاهي در روشني خورشيد رها.
سبزيه برگها خواهد پوسيد.
رودخانه خروشان خواهد شد و ماهي ها غرق.
نبض امتداد زيست را ميخواند.
ومترسک آن طرف جاده دست تکان ميدهد براي بي اعتنايي کلاغها.
درگیری:اينا فقط براي آزاد کردن ذهنم بود از فصلي که توش گير کرده.
منطق:آدمهاگاهي فقط مترسکهاي کليشه اي هستند که ديگر حتي کلاغها هم حسابي ازشان نميبرند!
شنیده ها:میگن جون راننده های اتوبوس و جون مسافرای همون اتوبوسها به یک مشت تخمه بنده!یعنی راننده جماعت با خوردن تخمه میتونه تو رو سالم به مقصد برسونه.وگرنه اعصابش خورد میشه،خوابش میبره و...بعدم تصادف و خداحافظیه دست جمعی.ولی پشت بندشم میگن همه ی تصادفها هم بازم دلیلش همون تخمه هاست.یعنی یک تخمه افتاده ته ماشین و راننده سرش رو خم کرده تا بردارش داره.تو همین لحظه که داره زیر صندلی دنبال تخمه میگرده یه ماشین از روبه رو میاد که اتفاقا اونهم خم شده پایین! و بعد هم بومب...چهارتا فرشته ی خوشکل که بالای سرت دارن میچرخن!!!
طي يک جو گرفتي تحت تاثير شفاف بازيهاي دولت نهم من هم شفاف سازي ميکنم. همين جا با شجاعت تمام اعلام ميکنم من طي دو سه روز گذشته کامنتي رو پاک کردم که ازش زياد خوشم نيومد.که حق اين کار رو هم داشتم.بعد صاحب اون کامنت لطف کرد و دوباره بهم سر زد و...
بله من کامنت تو رو پاک کردم.آخه اونجوري که تو نوشته بودي انگاري من تو هر جمله به جاي نقطه و ويرگول هي نوشتم سعید و آخر هر خطي هم يه قلب که يه تير از وسطش رد شده باشه!!!تو اينجوري ديدي مطالبمون رو .واه واه واه آفرين به توهماتت .واسه تو ذوق زني هم که شده قسمتي از اون پست هايي که عزيزم خوندي همون خود آقا سعید نوشته بود.پس ببين که همينجوري خواستي يه چيزي بپروني و يه چيزي دستگيرت بشه.که حالا بعدن به اين هم خواهيم پرداخت.
ضمنا،اگه يادت باشه،کامنتي که گذاشته بودي اينقدر خودش انگيزه برانگيز!!!بوده و شديدا جاي دفاعيات داشته که بدون هيچ خبر گزاري و لشکر کشي خودش بياد و جوابت رو بده.دومين تو ذوق زني:من از ماهيت کامنت تو اولين دفه توسط خودش مطلع شدم. يعني قبل از من خبردار شده بود.
ميبينم قوه ي تخيلات و خيالپردازي هاي تو هم همچين خيلي فعال ميزنه که خيال کردي که من بدون آقا سعید فقط دارم خیال میکنم.ميدوني که خيال چيه؟منظورمو که ميفهمي.
نوشتن بهانه نميخواد.اينم يادت باشه يک نويسنده براي نوشتن هميشه دنبال تنهايي ميگرده.پس بهانه اي براي تنها نماندن نويسنده هم نيست.من از چيزي نوشتم و از کسي مينويسم که داشتنش افتخار منه. و فکر نميکنم اينکه هراز چند گاهي براي آدمهايي که دوسشون داري وقت بذاري و چند سطري بنويسي تا بدونن به فکرشون بودي و يه قدرداني از بودنشون بکني چيز بي ارزشي باشه.اگر اينطوري داري فکر ميکني بدون که بودن وجود خودت رو و تمام آدمهايي که دوست دارن رو بي ارزش کردي ...
اينا رو نوشتم که بفهمي خودم به اندازه ي کافي حاضر جواب هستم و زبونش رو دارم که نخوام واسه همچين مسئله ي بي ارزشي يارکشي کنم و طلب حمايت.و فکر ميکنم اين يک دسيسه اي بيش نيست و هنوز هم چقدر تو آشنا ميزني!!!نمي دونم ميخواي به چي برسي ولي از اونجايي که ارزش فکرکردن نداره برام مهم نيست.
آخرین دفاعیه:بله، از تو گفتن بودو ازمن نشنيدن.و حال اينکه سعید يک انسان است و بهانه اي براي همه چيزو بيشتر از هر چيز زندگي..
اين هم مدل خودماني تر کامنت سعید جان ،هنوزم حرفي مونده؟؟؟
اين روزا عجيب دارم ريزش قشنگ پاييز رو توي رگهاي تنم احساس ميکنم.
_ميدانستي که هست.همه چيز را پشت گوش ميانداختي انگار که نيست.ولي دلت قرص بود که ميدانستي هست.ميدانستي هميشه قدمهايش پشت سرت مواظبند تا تو زمين نخوري.ولي باز هم با پر بي رويي قدمهايش را لگد ميکردي.اين يادت باشد...چون باز هم ميدانستي که باز هم هست.لعنت به اين بودنها...ميگفتي کاش نبود.چون ميدانستي که به هر حال هست.فکرش را هم نميکردي که روزي ....
ديگر قدمها نيستند.حال رد پاهاي نيمه اي هستند که ادامه اي ندارند در امتداد جاده ي خودخواهي تو.و حال ميتواني تا دلت ميخواهد زمين بخوري و با پوز پخش آسفالت شوي،تازه کمي هم ميخنديم و به درک!چند قدمي از تو دور بود و ديگر ردپايي هم نبود.خيال ميکردي سر به سرت گذاشته است .ولي او ديگر خسته شده بود.بارها و بارها خواسته بود تا بايستي و خستگيت را بگيري.بارها و بارها گفته بود که ميخواهم در کنارم دست در دست ادامه ي راه را بروي.گفته بود که دارم ميروم.ولي گوش نکردي و جدي نگرفتي....خسته شد و رفت...دستپاچه دور خودت ميچرخيدي مثل همان توله الاغ خري که براي گرفتن دمش 7 شبانه روز را دور خودش چرخيد و مرد.خالي شدي و مثل بچه اي که مادرش را گم کرده روي برف هاي ذوب شده اي که تنها نشانه ي او بود نشستي و گريستي و همچنان به دنبالش ميگريستي.به هر آدم برفي که ميرسيدي نشاني اش را ميپرسيدي . همه ميدانند و تو هنوز نميداني....همه ميدانند که ديگر نيست.لعنت به اين دانستن...و حال ديگر چه فايده...
با خودت ميگويي مگه چه کردم!پررويي را حدي هم هست اگر بي عقلي تو را نيست.راستي تو چه کار کرده بودي؟نگاه ميکني به تنها يادگاري که در کف دستانت مانده است و ميگويي مرا ببخش...و باز ديگر چه فايده...
2_به انتهاي کوچه رسيدي.همان پاتوق هميشگي.ميدانستي که هست. (باز هم دانستنيها شروع ميشود)تير برقي که شاهد تمامتان بود و درخت کاجي که زير و بن تمام بازيتان را بلد بود و از حفظ.هميشه پشت سايه ي هيکلش قائم ميشدي و ميدانست که اينبار هم پسر جر خواهد زد و تو باز خواهي بخشيد.ولي هر دو خوب ميدانيد که اين پسر نيست که جر ميزند....
3_مثل دم روباه دنبالت مي آيد.سايه را ميگويم.قدمهايت را تند تر ميکني.سايه اش درازتر ميشود.از وحشت نفست بند آمده و فقط ميدوي.هر چه دويدنست را بيشتر مثل روباه سايه ميآورد.رسيدي به همان پاتوق هميشگي.جلويت ايستاده بود.خواستي برگردي ولي سايه اش پشت سرت بود.به فکر کاج افتادي.خواستي در سايه اش دوباره جر زني کني.در سايه اش قائم شدي.ولي او ديگر تحمل هيکل تو را ندارد و لو ميدهد حضورت را.دستهايش را آرام دورت حلقه ميکند و هر دويتان در نور چشمک زن لامپ 100 تير برق پيدا ميشويد.خواستي ببخشمت...کم نياوردي و باز هم با وقاحت تمام جر زدي و گفتي من!!!نه!!!هنوز هم بازيگوشي و بچه!هنوز هم...
۴ـو باز هم رفت و تو شدي همان توله الاغ ...
ضميمه:اصلا من هنوزم عاشق سرينتي پيتيم که چي؟
پاورقي:خواستي تو را ببخشد.بخشيد با فرصت دوباره دادنت.ولي تو معني بخشش را نميدانستي...
بدون شرح:اگه فهميدين چي نوشتم يه ندايي هم به من بدين خودمم هنوز نفهميدم.ولي تو ميفهمي اين نوع حرفها رو. ميدونم که...
ضمیمه ۱-چه حسی بهت دست میده که توی یک جمع کلی با شخصیت که دارن روی مقالت اظهار فضل میکنن به قولی، نشسته باشی و هی بینیت رو بکشی بالا هی معذرت خواهی کنی.یعنی به طور غیر مستقیم گفتی برو کنار بذار باد بیاد.به تو نیومده روی کار من نظر بدی!آره؟
ضمیمه ۲-میگفت اگه با من باشی هزار و یک راه داری!میگفت اگه با من باشی هزار و یک چراغ روشن داری.هزار و یک جاده ی بی رهگذر که فقط مال توست.با من هستی؟فقط نیگاش کردم.نمیدونم چرا سکوت کردم.جوابش کاملا روشن بود.من راه هزار و یکم رو انتخاب کرده بودم ولی نمیدونم چرا...
۱-اونایی که هستن هستن وقتی نیستن نیستن.۲-اونایی که هستن نیستن وقتی نیستن نیستن.۳-اونایی که وقتی هستن هستن وقتی نیستن هم هستن.۴-اونایی وقتی هستن نیستن وقتی نیستن هستن.
ولی نمیدونم چرا من جزء هیچ کدومشون نبودم!نخیر ،اختیار دارین.چون فرشته ها جزء آدما محسوب نمیشن.واسه همین هم ...بگذریم.
من جزء اون دسته آدمام که وقتی نیستن هستن وقتی هم هستن نیستن.یعنی هیچ وقت هستن و همه وقت نیستن یا یه همچین چیزایی.چقدر می تونه جذابیت دردناکی داشته باشه این نوع آدمیت!تو چی ؟تو هم فکر میکنی من اینطوریم؟
تازگی ها دوست دارم با جیغ ،سکوت کنم.با پاک کن ،نقاشی کنم.با آرامش،حرص بخورم.با دستامم ،بدوم و کلی....
این همه حس احساسای خوشکل خوشکل چیه که تازگی ها مثل کنه افتاده به جونم ،نمی دونم.ولی همینقدر رو میدونم که دارم باهاشون کیف دنیا رو میکنم و گاهی از خوشی خفه میشم.
ضمیمه:نمی دونین موضوع این نتایج نیمه متمرکز چیه؟اومده نیومده قبول شدم نشدم!!!
جعفریان ،مدیر تحریریه.تا فهمید که مطلب بردمو جناب رییس تشریف ندارن یه دفه از تو اتاقش پرید بیرونو پخخخخخخ...اظهار وجودو فضل فرمودن که من در خدمتتونم.بعد از کلی حاضر جوابی که کردمو و به طرز غیر مستقیم که به تو چه!به تو ربطی نداره که چرا اینجا اینطوری !به امر واقف گشتم ،که ایشون همون رابط پارتی بازم بوده که قراره سفارشمو کنه!!!عذاب وجدان گرفتم،واسه کارم.
مثل هر قضیه ی دیگه تو مملکت که همیشه یه سری جریانات پنهان پشت پرده ست ،پشت منم یه سری دستهای پشت پرده ای دارن به صورت خیلی خیلی نا محسوس!و پنهانی بهم خط میدنو کمکم میکنن.سعید همون دستای پنهان پشت پرده ست که تو این مدت خیلی کمکم کرده ،و تازگی ها به دلیل دردسر های زیادی که واسش درست کردم کم بدش نمیاد هر گونه آشنایی با منو تکذیب کنه ،که تا حدودی هم از دیروز یه خوردش رو شروع کرده.یه همفکر ،همراه ،مشوق ،پر صبر و حوصله،با اندیشه های بزرگ و دوست داشتنی و یکی از همون آدم اصلییای دور رو برم و خلاصه مثه یه بابا که همیشه هوامو داشته.منم مثه یه بچه که همیشه ،از دستش شاکیه بوده و نمیتونه کاری کنه.ولی تا اینجاش که بد پیش نرفتم.خدا بقیشو به خیر کنه.بهمون کمک کنه.
ضمیمه:فقط خواستم یه بهونه باشه واسه یه تشکر کوچولو به خاطر تموم خوبیات و زحمتات.مرسی. عزیزم .امیدوارم بتونم جبران تموم این مهربونیات رو سرت طلافی کنم.یه روزی....
تو حرفای آروم و در گوشی شکلاتی و سایه های پر پیچ و خم گیجی.
کش و قوسای ذهنی و کلنجار رفتنای خسته کننده.
صدای نا موقع ساعت و بیداریهای تاااااااااااااااا ....
نمی دونم کی قراره به خودم برسم.
کی قراره اندازه ی خودم بشم.
شاید باید این فصل بی زمانی و بی مکانی رو بگذرونم!شاید...
ضمیمه:میدونی من آرامشم رو کجا پیدا کردم؟وقتی سرم رو میذاشتم رو سینت و قلبت واسم لالایی قشنگترین و آرومترین و عمیقترین خواب دنیا رو میخوند.یادته...
من چقدر دلم گرفته....
توی هشت قدم.سوغاتی برای سعید عزیز.کور خوندی اگه فکر کردی برات ناس میارم.بیخود کردی.یه جفت کفش مردانه ی اسپورت خارجی مارک دار سایز ۴۰.مگه پیدا میشه.چند؟تو پسند کن با هم کنار میایم.خوب حالا چند؟۱۵۰ تومن.کمتر از این هم نمیدم.راه نداره!!!
کاترین دختر تنهای ۵۰ ساله ارمنی مسیحی.دختر همسایه ی دایی.اگه نبود الآن تموم دارو ندارمو سر اون کفشا داده بودم.اینقدر با اونا کل کل کرده بود که شده بود یکی مثل خودشون.راهشو یاد داشت.
برمیگردم خونه.هیچ جا خونه ی آدم نمیشه و هیچ چیز مثل همون لیوان چای خونگی بهت حال نمیده.که هر ۱۰ دقیقه به دقیقه سربکشی و عشق کنی.
حالا من موندم با دختری که لنگ کفششو توی صندوق عقب ماشین زن داییش جا گذاشته و کفششو میخواد و همون پسره ی سایز ۴۰که داره تو اتوبان راه میره و گوشی به دست مثل دیوونه هاداد میزنه و بهم میگه دوست دارم.آهای کجای کاری آقا؟برای اولین بار فقط یک دفه آدم رو به جرم دیوونگی میگیرنو می برن!حواست کجاست دیوونه.مواظب صدای آجیر اون چراغ قرمز ها باش.شاید یکی خبرشون کرده باشه.عشق کیلو چند ،دیوونه ی من؟
وجودش پر از خستگی زمزمه های من.
هوای نفسش عجیب سنگین و سمی بود از ذره های من.
پاهایم در جستجوی بیهودگی افکار ،خالی ازذره ای رمق،پرسه می زند در هیچ.هوای اندیشه پر از بوی علفهای تازه ی هرز،لبریز مستی نادانی پر از پوچی ها...چشمانم پر از سرگردانی سایه های روشن در پی وحشت گمشده ای به سمت هیچ می گرید.و لبانم متن لبخند تصویری را می خواند که چشمانم نه.در خستگی نفرت زمزمه هایم پلکانم را به پی خواب میکشانم...
در طلوع هوشیاری پرواز میکنم.بر بلندای آوار پوسیده ی افکار اوج میگیرم.در نسیم افق آبی همچون پری رقصان به خود میپیچم و عبور میکنم.میگذرم ،از وحشت همه ی کابوسهای این خواب شیرین .و حضورم را به دست باد میسپارم و می تازد تا آن طرف تاریکی...
و من در بیداری نوازش آفتاب ،در روشنی روحم به هوش می آیم.در سایه ی آغوش آن گمشده ای که حال پیدا بود.زیبا بود.آرام بود.و من پر از خوشی و سر مست...
تو رو خدا آقا این فرصت رو از دست ندین.کپسولای آتشنشانی که ما بهتون عرضه میکنیم تضمین شدست.بهترین رو قول میدیم که بدیم.خودمون هم بطور رایگان میاریم درب منزلتون.تازه یه فرق اساسی و یه مزیتی که محصولات ما دارن با بقیه اینه که بیمه شدن.یعنی اگه عمل نکرد بیمه پولتون رو میده.!!!!دیگه چی بگم تا خر بشین و ازمون خرید کنین!؟قضیه رو داشتین.ای بابا ،چند ثانیه ایکیو سان شین لطفا تا بفهمین دیگه.
بله کاملا منظورشون همینه.یعنی اگه قرار باشه خدای نکرده یه روزی(واااای خطرنااااک حسن)شیطنتتون بزنه زیر دلتونو بخواین با کبریت بازی کنین و بعد هم یه خورده آتیش خوشی بزنه زیر دلشو بخواد بیشتر با شما حال کنه!اونوقته که کپسول آتشنشانی بیمه شده خالی از عمل هیچ کاری از دست چلاقش بر نمیاد.و با کمال تاسف انا ....و انا الیه راجعون میشین.چند تا نکته:یکی اینکه باید یه دفه به خاطر اون شیطنتی که کردین جوابگو باشین و جزغاله بشین.چون کپسول خراب بوده و عمل نکرده و اشکالی هم نداره چون بیمه پولتون رو میده.یه بار هم باید تا عمق وجودتون بسوزه چون پولی که بابت اون نجات دهنده دادین الکی از جیبتون رفته.!خدا به خونوادتون صبر بده!اگه از این کپسولا خریدین.!یه نکته ی دیگه اینکه این شرکت که تهران فعالیت میکنه شماره های منازل تک تک مردم شهر های مختلف رو از کجا نمیدونم گیر آورده و به تک تک خونه ها داره زنگ میزنه واسه نجات زود رس.یعنی اینقدر بیکارن دیگه!یعنی مردم ما اینقدر هم به فکر سلامتی خودشون نیستن که بدون این باند بازی ها خودشون برن از این کپسولای بیمه شده بخرن!...
چقدر نفسم گرفت سر بازی والیبال نوجوانان ایران که به میمنت طلا گرفتن به لطف سکته هایی که به ملت تحمیل کردن.نه بابا زیاد جیغ نکشیدم .زیاد هم هیجان زده نبودم.همش به خاطردست شفای بابا بود که با هر گلی تخت پشت منه بدبخت مثل شلاق فرود می اومد.دلم نمی اومد بزنم تو ذوقش.ولی نمیدونم چرا دیر به فکرم رسید که یه کی از اون اخطارای جاگیری بازیکنای والیبال رو میتونم به خودم بدم و برم اونطرفتر دور از تیررس دستش .انگار خودمم بدم نمی اومد هر از چند گاهی همچین ضربه ای به هیکلم وارد بشه و چند متر از جا بپرم شاید یه کم آدم بشم.الآن فکر میکنم که ستون فقراتم با قفسه ی سینم یکی شده باشه!چون وقتی تکون میخورم صدای تو رفتگی و قفل شدن بیشترشون توی هم رو واضحا میشنوم!احساس ستون فقرات سینه داشتن!
خیال میکردیم ،اتفاق ابتدای خود را در تن عریان درختی که به مرگ نزدیک است.غافل از آن انتها تایی که فقط تا ،زمستان خوابیست.
عاقلانه فکر کردن و عاشقانه زندگی کردن یا عاشقانه فکر کردن و عاقلانه زندگی کردن !!!؟
همه فکر میکنند خواب بودند اما تو چرا؟
میخواهی در من گریه کنی...؟
محکوم شدم به بودن و این یعنی بزرگترین داشتن ها ...که تویی هستی و من باز هم تنها...
سر ایکی ثانیه با یه اکیپ ازخوش ذوق ترین خالی بندا و همون که میگه کودک ایرانی با استداد ولی از نوع کچلش با آب و تاب تموم رسم و رسوم تراشیدیم و اندازه ی دودمان میلیارد ساله ی نداشتمون !از خودمون سنت استخراج کردیم.مثل یه کارخونه ی جوجه کشی!بدون اینکه به رسم ورسومات داماد تو شب بارکشون(با جهاز برون فرق فکوله)توجهی داشته باشیم....در اولین قدم با افتخار تموم گند زدیم تا دایی بدبخت متحمل ۱۵۰نفر مهمان محترم! در شب قبل ازعروسی بشه.سرمون رو به باد دادیم اساسی!
بعد از اجرای مراسم جهاز تو پوز برون عروس و داماد به این امر واقف شدیم که ما با یه داماد مهندس سر خونه مواجهیم. از اون جایی که قرار نبوده هیچ چیزی هیچ جوری تو پوز خونواده ی داماد بخوره در نتیجه همچنان داریم از شدت هیجان نزدن ها می سوزیم.
یه معرکه ی درست و حسابی واسه میتینگ دادن و اظهار وجود کردن و غر زدن و تو کوک اینو اون رفتن و حال گرفتن و کیف کردن.رو یه چهار پایه به بلندیه کار بلدیت بشینی و دستور بدی و همه بگن چشم.و تو این اجازه رو داری بدون اینکه کسی بفهمه تموم خورده حسابایی رو که با کسی تو اون جمع بدبخت داری رو تصفیه کنی و یه خورده رو اعصاب همه راه بری.مثلااون بوفه و مبلمان سنگین رو بخوای بچینی .می تونی ۳-۴ دفعه الکی جای هموشون رو عوض کنی و بعدبا یه لبخند ملیح برگردونی دوباره سر جای اولشون! (وقیحانه ترین نیت پست یک فرصت طلب)
بعد از آشنایی با رسم!داماد که چیزه زیادی به عنوان جهاز به خونشون نمی بره و به دلیل استقبال پر شور از این آیین به طرز فجیعی آمار ازدواج و حس دم بخت بودن داره تو خونواده موج میزنه.
جالب تر از هر چیزی اون جرقه های معروف مادر شوهر بازی و عروس بازی در آوردن بود که به چشم و در جاهایی به دست خودم شاهد آتش گرفتنش بودیم و زدیم.خدا رحم کنه!ما چه کار داریم تو زندگی مردم دخالت کنیم.ما که فضول نیستیم.ولی هنوز نفهمیدم قضیه ی اون رو تختی و جانمازا چی بود که همه چی از اون شروع شد.میفهمم بالاخره!
ضمیمه احساس دقایق:دوست داشتم الآن روی تاب خودمو مثل یه گنجشک مینداختم تو بغل آسمون و همه ی دوست داشتمو گریه می کردم و میریختمشون تو دامن شب تا شاید ستاره های امیدی بشن برای نا امیدترین دقایق.
فکر نمیکردم پیدا کردن یه دستگاه فاکس مثل پیدا کردن یه درخت کاج بدون کلاغ تو این شهر می تونه اینقدر آسون باشه!۲ساعت پی نخود سیاه ترین نخود یه آش!داشتم دیوونه می شدم.حاضر بودم تو گوش اولین موجودی بزنم که بخواد جرئت کنه بهم بگه نه.طاقت شنیدنشو ندارم دیگه.
بالاخره یه گور دخمه به اسم پست به دادم رسید.نمی دونم از روی کدوم بی عقلی به این نتیجه رسیده بودن که این خراب شده میتونه ساختمون یه اداره با به شخصیتی یک پست باشه؟
دفعه ی آخرت باشه خودت یه جایی و شناسنامت یه جای دیگه.مخصوصا جایی که منم.
ضمیمه: بی سابقه ترین رسوایی علمی قرن رو به جامعه ی علمی و باستانشاسان تبریک می گم. تموم ابهت باستانشناس بودنم رو از دست دادم امروز!

به ستاره ها . به کوچه و به این خیابان بلند و در تاریکای یک شب و تنهایی منی که در راه مانده خم شده در پستوی حیرت مردانی بزرگ.در راه به خانه و از نگاه سرشار توی که انتظار میکشی شب را در آغوش آن روزها و حتی گاهی برگ را هم به انتظار مینشینی تا به انجماد و پاییزش.به من نگاه کن...به منی که در راه در آغوش باد خود را میکشانم به تو .به سادگی این مرز تاریخی.به عمق وجود تویی که سایه ها را در من میشکند.حلول میکند آن نگاهی که خاص و عامش دیگر برایم هیچ فرقی ندارد.آنی که تویی را میخواهد و هیچ هم سرش نمیشود.هنوز از خود میپرسم آن جرقه های با هم بودن چه بوی لطیفی داشت.چه نرم و چه سبک وار در راهه های تخیلم نمناک و خیس عبور میکند.تو میگذری با هیچ ...و تنها پیغامیست که در آن سوی رودخانه رویای بودن را از سر میگیرد.
نه اسبی و نه باله ای که من در کتاب های داستانم خوانده باشم.تویی میبینم چون خود و ایستاده نظاره گر آن هوای خوشی مانده که در راه است.ایستاده ام و زمان خم شدنم خوابیست که تا نداردش حتمیست.
بعد از کلی ابراز علاقه برای دیدار دوباره و ابراز شدید دلتنگی و کلی احساسات لطیفی که
به خرج دادم تا بهش بگم دلم تنگ شده پاشو بیا در بیرحم ترین نامرادی بی الف طرف بر می داره
میگه خوب عزیزم منم خیلی دوست دارم بیام اونجا سر تمرین فیلمبرداری حمید باشم و ببینم!!!
سرمو به کدوم دیوار بزنم جبران می شه.
روز مرد جبران می کنم.
عاشق ساختمون میراث فرهنگیم.یه عمارت از بقایای علم.هر وقت به اون پله های سیمانی با اون گلدونای شمعدونی می رسم کلی اول ذوق می کنمو انرژی می گیرمو بعد میرم واسه به باد دادنه هر چی احساس خوبه!آقای رییس!
یه پنکه تو اتاق داره بال بال می زنه واسه منشی و مراجعه کننده ها.ولی گرما بی توجه به این بد بخت داره همه رو کباب می کنه.منشی از اون دسته آدمای رند نماست که منتظر فرصته تا تیکه بپرونه.یک قیافه ی تیز با چشمای رذل.همون اول که وارد شدم زهرشو ریخت به قیافه ی خاکیم که خاکبازی در سن و سال شما باید خیلی لذت بخش باشه!
حوصلم سر رفته.از اتاق میام بیرون.سکوت اونجا ذهنمو می بره سوی ستونهایی که با بی سلیقگی تموم رنگ خوردن.ستونهایی که بار تاریخی دوره ای سخت رو به دوش می کشیدن.و امروز فقط یک تکیه گاهن برای بی توجهی آدما.هنوز می شه اون برو بیاها،دستور دادنا،فریادهای سقوط و فرارو جشنهای با شکوه گذشته رو از توی دیوارها و اون پنجره های مشبک رنگی با نور پردازی رویا گونه ی آزادی!رو شنید و حس کرد.
بالاخره نوبت منه.می رم تو...
باورم نمی شه تونسته باشم مخشو زده باشم.فکر می کردم علاوه بر این ۱۰ دفعه که رفتم واسه مخ زنی وتحمل اون قیافه ی بهت زده ی رییس در برابر چرندیاتی که میشنید باید یه ۳-۴ جلسه ی دیگه هم براش وقت بذارم. استعدادرو عشقه!
من از هفته ی دیگه سر کارم یا سر کارم؟این دو رو متفاوت بخونین تا دو برداشت داشته باشین.بقیش با خودتون.
می یای می بینی که این اینجوریه. نمی کنی ببینی چشه که به حرفم نمی کنه.