تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
 

کاش میشد می توانستم ببرم هر آنچه که به تنم وصل است و سنگینی می کند تا می توانستم پرواز کنم.ولی افسوس که همه آنچه که به تنم سنگینی می کند چیزی جز خودم نیست.

حس پرواز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:48  توسط ذهن آویزان 

 

یا یه چیزی تو همین مایه ها...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:49  توسط ذهن آویزان  | 

 

 

    ....

   

   *همه چیز ناشی از ناشی بودن خودمه.زیاد گیر ندین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:36  توسط ذهن آویزان 

*

همه چیز فقط توی ۲۱ خلاصه شد.

۲۱ رو گرفت بعد دست از سرم برداشت.

دیروز کنکورم رو دادم.

احساس میکنم ۲۱ گرم از وزنم کم شده!

تو فکر میکنی من هنوز زندم؟

 

ضمیمه:می گن مرگ آدم در ۲۱ گرم اتفاق می افته. خدا نصیب نکنه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:41  توسط ذهن آویزان  | 

*

دل مشغولی های یک دختر سه ساله:

زندگیه من همینه!مهدکودک و خواستگاری!

این مامانمه اینم بابامه اینم زندگیمه هر کی میخواد بیاد خواستگاری بیاد!

*

این پیشنهاد واسه جمعی داده شد که پسرهای دم بختش حداقل ۱۵ سال ازش بزرگتر بودن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:51  توسط ذهن آویزان  | 

*

اول برنامه:

چگونه از پدرها و مادرهای خود خواهش کنیم که ما را ببرند پارک!

یک و نیم ساعت بعد...

*پایان برنامه:

خاله از پسره:پس خاله جون حالا چه جوری باید از مامان بابات خواهش کنی که ببرنت پارک؟

پسره:بهشون میگم اگه شما دوست دارین برین پارک برین.من نمی یام تو خونه میشینم نقاشی میکشم!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:9  توسط ذهن آویزان  | 

 

*

تو یک احمق دو طبقه ای!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:34  توسط ذهن آویزان  |