چه احساسی بهت دست میده که کله ی صبح در خونه رو باز کنی و دو تا کلاغ درست جلوی در خونه روی زمین نشسته باشن و بهت زل زده باشن و بعد تموم احساس زاغ بودنشون رو تو وجودت بچپونن. بعد از کنارشون رد بشی هیچ تکونی هم نخورن.انگار نه انگار که آدمی از اونجا رد شده و باید بترسن و بپرن!شخصا عاشق کلاغ هام.واقعا موجود قشنگیه!!!ولی این خیره سریشون نگرانم کرده.یعنی میتونه نشونه ی چی باشه.خدا به خیر کنه...
*
من ....
من......
من........
من...........
من چيکارم شده دکتر شما فکر ميکنين؟
هيچي عزيزم،فقط فکر ميکنم يه خورده از تاريخ مصرفتون گذشته باشه...
طالبي با بوي خجسته و مبارک!!!
اين دقيقا عين جمله ي شهيدي فر بود تو ي برنامه ي مردم ايران سلام که مقدسي و مبارکي شهر مدينه رو توي بوي طالبي احساس کرده!!!واقعا خنده دار نيست که براي نشون دادن حالت روحاني و فضاي تاثير برانگيز مدينه بري يک طالبي دستت بگيري و همچين حرف مزخرفي بزني؟
وادامه در غياب حضورش در برنامه، امير حسين مدرس برداره بگه، نميدونم چرا شهيدي فر پا شده رفته مدينه، از خيابونا در و ديوار فيلم گرفته و مطالبي رو گفته!!!هدفش چيه؟خود عوامل برنامه هم زياد براشون مشخص نيست که دارن چي نشون ميدن.فقط به اعتبار اينکه تهيه کننده ي برنامه بوده و مجريه همه چي و توي رودربايستي موندن،مجبورن ملت رو براي چند دقيقه اي سر کار بذارن.(البته با کمي عذاب وجدان و همدردي که کاملا توي حرف مدرس ميشد احساس کرد).
تعصب بيجا وزياده روي درنشون دادن اعتقادات مذهبي گاهي به کجا ميرسه؟(به بوي طالبي!)
چه کسی حضور انسان های بزرگ را درک کرده است.
بگذارید جواب همان باشد که خودش میداند.
چه کسی از حجم های تکراری سخن میگوید.بگذارید خود سخن را طولانی کند.
چه کسی از روزهای باریک سر در آورده که حال همه ادعای آدم بزرگ ها را دارند و خود شناسی را برای دیگران تعریف میکنند.
هیچ کس اینجا سرد نیست. بوی نم باران طراوت انسان های خوش بویی است که در این باد قدم میزنند.در این زندگی خوش رنگ.خوش بو و ساده.همه دنبال این خوشبختیند و تو همه را خفه کردی در نجوای شبانه ات.اینجا بوی قالی و دارش همه را مست کرده است.اینجا دختری از روی پشت بام کاه گلی میرقصد با چتری سپید.با رگانی قرمز و واژه غلیط دوست داشتن.مهم این است که این واژه تکراری نیست.دروغ نیست...
او روسری آبیش را در باد برای ابرها رها کرده است و من در این باد همه ی بودنش را در وجودم لمس میکنم.در آغوشم ، در لبان ترکیده اش.در استوای خوشبختی.در این مور مور سرمای پاییزی .هیچ کس این خوشبختی را شعر نمیداند.این دوری را .این ندیدن ها را .اما همه این ها برایم شعر است و رمانی بی انتها و دوست داشتنی.
اما همه کودن ها زندگی را در وصال میدانند.حتی خودم.و حتی خیلی دیگر.اما این سال ها و این روزها را به پیوند همان رسیدن ها در زجر و ضجه بسر میبرند و انتها نقطه سر خطی است و دیگر نه خبری از وصال است و نه خبری از دوست داشتن ها .همه به خاطر رسیدن ها به مسیری گل آلود بدل میشود که انتهایش پوچی است.زندگی قدم هاییست که پله پله به اوج میرسد.حالا همه میخواهند این زندگی را در چارچوبی کاغذی به عرش ببرند.اما نکته اینجاست که آدم های کم مایه فکر نسیم ملایم صبح را هم نکرده اند.
کوچه دراز است و تو از طولاني بودن سرما مينالي.و ميگويند تو چه قدر بزرگ نشده اي و تو آرام به کودکي مي انديشي که... زوزه ي سردي تمام رگانم را پژمرانده است.انگشتان دستانم مور مور ميکنند و گاه در کف دستانم به هم ميلولند و گاه گويي که ميخواهند خود را از بند دستانم بدر برند.آنها را به لبان خشکيده ام نزديک ميکنم.ولي تنها چيزي که عايدشان مي شود نفس يخ زده ي تن بي روحيست که خود را به سرماي کوچه ي زمستان باخته است و صداي قفل شدن دندانهايم که مدام نميدانم چه چيزي را در درونشان خفه ميکردندو گاه تمامم را... گهگاهي نيز پچ پچ لبانم را ميشنوم که در دادوستد بازار فردافروشان سرخيشان را به بي حسي کبودي مي فروشند .آنهارنگ باخته ي هوس بازي مني شده اند که دوست دارم رنگ سرما را.دوست دارم تپش بي رمق قلبم را.دوست دارم انجماد روحم را....
کودکي ميبينم که راهش را گم شده بود.نشاني ديروز را ميجوييد.انگشت سکوت من اشاره ي ديروزش بود .با بغض هيچ نگفت و ديروز را بخشيد.امروز نشستم و گريه سر دادم.
جدا مانده ام از ديروز و از فردايي که شبيه هيچ است. از مني که شبيه ترس است.از مايي که رها شده ايم در اين ندانستنها و از تويي که ميترسي از فردا.
دروغ احساس :نميدونم چرا اينقدر اصرار دارم حالم خوبه وقتی که دارم به وضوح صداي شکسته شدنم رو ميشنوم.
دروغ گفتم!
ديشب بدجوري همه اصرار و هوس سر به هوايي کردن رو داشتن.نتيجه ي اين سر به هواييشونم شد امروز که بايد روزه بگيرن!!!به جاشون تا ديگه اينقدر سر به هوا نباشن.يکي نبود بهشون بگه آخه آدم عاقل تو غرب به زور رويت ميکنن تو ميخواي تو شرق دنبال چي بگردي ها؟
دلم گرفت وقتي شنيدم جمعه عيد نيست و شنبه تعطيله.فرصت خوبي رو از دست داديم...
زمان هنوز دربند بدرقه ي روزهايي که عمرشان به سر رفته است.
سپيدار، لب جاده ي پاييز برجاست .برگهاي نيمه خشکيده، آويزان به شاخه ي فصل.
ريزش سردي جاريست.
سنگها هوايي ابري دارند و گاهي در روشني خورشيد رها.
سبزيه برگها خواهد پوسيد.
رودخانه خروشان خواهد شد و ماهي ها غرق.
نبض امتداد زيست را ميخواند.
ومترسک آن طرف جاده دست تکان ميدهد براي بي اعتنايي کلاغها.
درگیری:اينا فقط براي آزاد کردن ذهنم بود از فصلي که توش گير کرده.
منطق:آدمهاگاهي فقط مترسکهاي کليشه اي هستند که ديگر حتي کلاغها هم حسابي ازشان نميبرند!
شنیده ها:میگن جون راننده های اتوبوس و جون مسافرای همون اتوبوسها به یک مشت تخمه بنده!یعنی راننده جماعت با خوردن تخمه میتونه تو رو سالم به مقصد برسونه.وگرنه اعصابش خورد میشه،خوابش میبره و...بعدم تصادف و خداحافظیه دست جمعی.ولی پشت بندشم میگن همه ی تصادفها هم بازم دلیلش همون تخمه هاست.یعنی یک تخمه افتاده ته ماشین و راننده سرش رو خم کرده تا بردارش داره.تو همین لحظه که داره زیر صندلی دنبال تخمه میگرده یه ماشین از روبه رو میاد که اتفاقا اونهم خم شده پایین! و بعد هم بومب...چهارتا فرشته ی خوشکل که بالای سرت دارن میچرخن!!!
طي يک جو گرفتي تحت تاثير شفاف بازيهاي دولت نهم من هم شفاف سازي ميکنم. همين جا با شجاعت تمام اعلام ميکنم من طي دو سه روز گذشته کامنتي رو پاک کردم که ازش زياد خوشم نيومد.که حق اين کار رو هم داشتم.بعد صاحب اون کامنت لطف کرد و دوباره بهم سر زد و...
بله من کامنت تو رو پاک کردم.آخه اونجوري که تو نوشته بودي انگاري من تو هر جمله به جاي نقطه و ويرگول هي نوشتم سعید و آخر هر خطي هم يه قلب که يه تير از وسطش رد شده باشه!!!تو اينجوري ديدي مطالبمون رو .واه واه واه آفرين به توهماتت .واسه تو ذوق زني هم که شده قسمتي از اون پست هايي که عزيزم خوندي همون خود آقا سعید نوشته بود.پس ببين که همينجوري خواستي يه چيزي بپروني و يه چيزي دستگيرت بشه.که حالا بعدن به اين هم خواهيم پرداخت.
ضمنا،اگه يادت باشه،کامنتي که گذاشته بودي اينقدر خودش انگيزه برانگيز!!!بوده و شديدا جاي دفاعيات داشته که بدون هيچ خبر گزاري و لشکر کشي خودش بياد و جوابت رو بده.دومين تو ذوق زني:من از ماهيت کامنت تو اولين دفه توسط خودش مطلع شدم. يعني قبل از من خبردار شده بود.
ميبينم قوه ي تخيلات و خيالپردازي هاي تو هم همچين خيلي فعال ميزنه که خيال کردي که من بدون آقا سعید فقط دارم خیال میکنم.ميدوني که خيال چيه؟منظورمو که ميفهمي.
نوشتن بهانه نميخواد.اينم يادت باشه يک نويسنده براي نوشتن هميشه دنبال تنهايي ميگرده.پس بهانه اي براي تنها نماندن نويسنده هم نيست.من از چيزي نوشتم و از کسي مينويسم که داشتنش افتخار منه. و فکر نميکنم اينکه هراز چند گاهي براي آدمهايي که دوسشون داري وقت بذاري و چند سطري بنويسي تا بدونن به فکرشون بودي و يه قدرداني از بودنشون بکني چيز بي ارزشي باشه.اگر اينطوري داري فکر ميکني بدون که بودن وجود خودت رو و تمام آدمهايي که دوست دارن رو بي ارزش کردي ...
اينا رو نوشتم که بفهمي خودم به اندازه ي کافي حاضر جواب هستم و زبونش رو دارم که نخوام واسه همچين مسئله ي بي ارزشي يارکشي کنم و طلب حمايت.و فکر ميکنم اين يک دسيسه اي بيش نيست و هنوز هم چقدر تو آشنا ميزني!!!نمي دونم ميخواي به چي برسي ولي از اونجايي که ارزش فکرکردن نداره برام مهم نيست.
آخرین دفاعیه:بله، از تو گفتن بودو ازمن نشنيدن.و حال اينکه سعید يک انسان است و بهانه اي براي همه چيزو بيشتر از هر چيز زندگي..
اين هم مدل خودماني تر کامنت سعید جان ،هنوزم حرفي مونده؟؟؟
اين روزا عجيب دارم ريزش قشنگ پاييز رو توي رگهاي تنم احساس ميکنم.
_ميدانستي که هست.همه چيز را پشت گوش ميانداختي انگار که نيست.ولي دلت قرص بود که ميدانستي هست.ميدانستي هميشه قدمهايش پشت سرت مواظبند تا تو زمين نخوري.ولي باز هم با پر بي رويي قدمهايش را لگد ميکردي.اين يادت باشد...چون باز هم ميدانستي که باز هم هست.لعنت به اين بودنها...ميگفتي کاش نبود.چون ميدانستي که به هر حال هست.فکرش را هم نميکردي که روزي ....
ديگر قدمها نيستند.حال رد پاهاي نيمه اي هستند که ادامه اي ندارند در امتداد جاده ي خودخواهي تو.و حال ميتواني تا دلت ميخواهد زمين بخوري و با پوز پخش آسفالت شوي،تازه کمي هم ميخنديم و به درک!چند قدمي از تو دور بود و ديگر ردپايي هم نبود.خيال ميکردي سر به سرت گذاشته است .ولي او ديگر خسته شده بود.بارها و بارها خواسته بود تا بايستي و خستگيت را بگيري.بارها و بارها گفته بود که ميخواهم در کنارم دست در دست ادامه ي راه را بروي.گفته بود که دارم ميروم.ولي گوش نکردي و جدي نگرفتي....خسته شد و رفت...دستپاچه دور خودت ميچرخيدي مثل همان توله الاغ خري که براي گرفتن دمش 7 شبانه روز را دور خودش چرخيد و مرد.خالي شدي و مثل بچه اي که مادرش را گم کرده روي برف هاي ذوب شده اي که تنها نشانه ي او بود نشستي و گريستي و همچنان به دنبالش ميگريستي.به هر آدم برفي که ميرسيدي نشاني اش را ميپرسيدي . همه ميدانند و تو هنوز نميداني....همه ميدانند که ديگر نيست.لعنت به اين دانستن...و حال ديگر چه فايده...
با خودت ميگويي مگه چه کردم!پررويي را حدي هم هست اگر بي عقلي تو را نيست.راستي تو چه کار کرده بودي؟نگاه ميکني به تنها يادگاري که در کف دستانت مانده است و ميگويي مرا ببخش...و باز ديگر چه فايده...
2_به انتهاي کوچه رسيدي.همان پاتوق هميشگي.ميدانستي که هست. (باز هم دانستنيها شروع ميشود)تير برقي که شاهد تمامتان بود و درخت کاجي که زير و بن تمام بازيتان را بلد بود و از حفظ.هميشه پشت سايه ي هيکلش قائم ميشدي و ميدانست که اينبار هم پسر جر خواهد زد و تو باز خواهي بخشيد.ولي هر دو خوب ميدانيد که اين پسر نيست که جر ميزند....
3_مثل دم روباه دنبالت مي آيد.سايه را ميگويم.قدمهايت را تند تر ميکني.سايه اش درازتر ميشود.از وحشت نفست بند آمده و فقط ميدوي.هر چه دويدنست را بيشتر مثل روباه سايه ميآورد.رسيدي به همان پاتوق هميشگي.جلويت ايستاده بود.خواستي برگردي ولي سايه اش پشت سرت بود.به فکر کاج افتادي.خواستي در سايه اش دوباره جر زني کني.در سايه اش قائم شدي.ولي او ديگر تحمل هيکل تو را ندارد و لو ميدهد حضورت را.دستهايش را آرام دورت حلقه ميکند و هر دويتان در نور چشمک زن لامپ 100 تير برق پيدا ميشويد.خواستي ببخشمت...کم نياوردي و باز هم با وقاحت تمام جر زدي و گفتي من!!!نه!!!هنوز هم بازيگوشي و بچه!هنوز هم...
۴ـو باز هم رفت و تو شدي همان توله الاغ ...
ضميمه:اصلا من هنوزم عاشق سرينتي پيتيم که چي؟
پاورقي:خواستي تو را ببخشد.بخشيد با فرصت دوباره دادنت.ولي تو معني بخشش را نميدانستي...
بدون شرح:اگه فهميدين چي نوشتم يه ندايي هم به من بدين خودمم هنوز نفهميدم.ولي تو ميفهمي اين نوع حرفها رو. ميدونم که...
ضمیمه ۱-چه حسی بهت دست میده که توی یک جمع کلی با شخصیت که دارن روی مقالت اظهار فضل میکنن به قولی، نشسته باشی و هی بینیت رو بکشی بالا هی معذرت خواهی کنی.یعنی به طور غیر مستقیم گفتی برو کنار بذار باد بیاد.به تو نیومده روی کار من نظر بدی!آره؟
ضمیمه ۲-میگفت اگه با من باشی هزار و یک راه داری!میگفت اگه با من باشی هزار و یک چراغ روشن داری.هزار و یک جاده ی بی رهگذر که فقط مال توست.با من هستی؟فقط نیگاش کردم.نمیدونم چرا سکوت کردم.جوابش کاملا روشن بود.من راه هزار و یکم رو انتخاب کرده بودم ولی نمیدونم چرا...
۱-اونایی که هستن هستن وقتی نیستن نیستن.۲-اونایی که هستن نیستن وقتی نیستن نیستن.۳-اونایی که وقتی هستن هستن وقتی نیستن هم هستن.۴-اونایی وقتی هستن نیستن وقتی نیستن هستن.
ولی نمیدونم چرا من جزء هیچ کدومشون نبودم!نخیر ،اختیار دارین.چون فرشته ها جزء آدما محسوب نمیشن.واسه همین هم ...بگذریم.
من جزء اون دسته آدمام که وقتی نیستن هستن وقتی هم هستن نیستن.یعنی هیچ وقت هستن و همه وقت نیستن یا یه همچین چیزایی.چقدر می تونه جذابیت دردناکی داشته باشه این نوع آدمیت!تو چی ؟تو هم فکر میکنی من اینطوریم؟
تازگی ها دوست دارم با جیغ ،سکوت کنم.با پاک کن ،نقاشی کنم.با آرامش،حرص بخورم.با دستامم ،بدوم و کلی....
این همه حس احساسای خوشکل خوشکل چیه که تازگی ها مثل کنه افتاده به جونم ،نمی دونم.ولی همینقدر رو میدونم که دارم باهاشون کیف دنیا رو میکنم و گاهی از خوشی خفه میشم.
ضمیمه:نمی دونین موضوع این نتایج نیمه متمرکز چیه؟اومده نیومده قبول شدم نشدم!!!
