تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
زاهدی پور، مدیر مسئول هفته نامست.از اون دسته آدمای رند نما و زیرک که تو برخورد اول دوست داری بشینی و باهاش دهن به دهن بشی و کل کل کنی از آخرشم میخوای همچین انگشتتو فرو کنی تو چشش و همچین یکی بزنی جانانه، تو گوشش تا مثه میمون به رقص بیاد.

جعفریان ،مدیر تحریریه.تا فهمید که مطلب بردمو جناب رییس تشریف ندارن یه دفه از تو اتاقش پرید بیرونو پخخخخخخ...اظهار وجودو فضل فرمودن که من در خدمتتونم.بعد از کلی حاضر جوابی که کردمو و به طرز غیر مستقیم که به تو چه!به تو ربطی نداره که چرا اینجا اینطوری !به امر واقف گشتم ،که ایشون همون رابط پارتی بازم بوده که قراره سفارشمو کنه!!!عذاب وجدان گرفتم،واسه کارم.

مثل هر قضیه ی دیگه تو مملکت که همیشه یه سری جریانات پنهان پشت پرده ست ،پشت منم یه سری دستهای پشت پرده ای دارن به صورت خیلی خیلی نا محسوس!و پنهانی بهم خط میدنو کمکم میکنن.سعید همون دستای پنهان پشت پرده ست که تو این مدت خیلی کمکم کرده ،و تازگی ها به دلیل دردسر های زیادی که واسش درست کردم کم بدش نمیاد هر گونه آشنایی با منو تکذیب کنه ،که تا حدودی هم از دیروز یه خوردش رو شروع کرده.یه همفکر ،همراه ،مشوق ،پر صبر و حوصله،با اندیشه های بزرگ و دوست داشتنی و یکی از همون آدم اصلییای دور رو برم و خلاصه مثه یه بابا که همیشه هوامو داشته.منم مثه یه بچه که همیشه ،از دستش شاکیه بوده و نمیتونه کاری کنه.ولی تا اینجاش که بد پیش نرفتم.خدا بقیشو به خیر کنه.بهمون کمک کنه.

 

ضمیمه:فقط خواستم یه بهونه باشه واسه یه تشکر کوچولو به خاطر تموم خوبیات و زحمتات.مرسی. عزیزم .امیدوارم بتونم جبران تموم این مهربونیات رو سرت طلافی کنم.یه روزی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:2  توسط ذهن آویزان  | 

روزام دارن میگذرن.تو سکوت.تو درازگی توقعات و توهمات آبکی.

تو حرفای آروم و در گوشی شکلاتی و سایه های پر پیچ و خم گیجی.

 کش و قوسای ذهنی و کلنجار رفتنای خسته کننده.

صدای نا موقع ساعت و بیداریهای تاااااااااااااااا ....

نمی دونم کی قراره به خودم برسم.

کی قراره اندازه ی خودم بشم.

شاید باید این فصل بی زمانی و بی مکانی رو بگذرونم!شاید...

 

ضمیمه:میدونی من آرامشم رو کجا پیدا کردم؟وقتی سرم رو میذاشتم رو سینت و قلبت واسم لالایی قشنگترین و آرومترین و عمیقترین خواب دنیا رو میخوند.یادته...

من چقدر دلم گرفته....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:52  توسط ذهن آویزان  | 

هر دو قدمی که میری یکی تا  حلق میاد تو گوشتو یواش داد می زنه عرق ورق زرورق!فیلم سوپر سی دی پاسور تلقی!هر سه قدمی که میری چشم و گوشت بیشتر باز میشه.یعنی بیشتر بازش میکنن.هر چهار قدمی که میری با یه جنس بهتر آشنا میشی.هر پنج قدمی که برمیداری وارد دنیای کثیف تری از این آدمای یکدست سفید پوش میشی و متخصصتر.وتکا و ویسکی و امپراطور که حکم نون شبشون رو داره.مثل بساط همیشه براه چای تو خونمون.همین طور گوشه ی خیابون گذاشتست و می فروشن و مردم بی اهمیت از کنارش رد میشن.تو شش قدم.پان،جرس،ناس و کریستال و ...مثل نقل و نبات ریختست.فقط کافیه اراده کنی بگی چقدر میخوای.بعد یه خواب ناز!!!و درست کنار و رو به روی همین بساطی ها دکه ی پلیس!!!کوری مگه آقا؟هفت قدم.پسرا ی خوشکل با اون عینکهای سیاهی که وسوسه ی تمام شیطنتها رو میریزه تو وجودت سوار یه پاژیروی سیاهتر از عینکها .حیف تو نبود که این لباسهای بلند و شلوارهای به این گشادی و بد قواره پات کردی.گفتم اگه اینجوری لباس نمیپوشیدی شاید با هم دوست می شدیم.

توی هشت قدم.سوغاتی برای سعید عزیز.کور خوندی اگه فکر کردی برات ناس میارم.بیخود کردی.یه جفت کفش مردانه ی  اسپورت خارجی مارک دار سایز ۴۰.مگه پیدا میشه.چند؟تو پسند کن با هم کنار میایم.خوب حالا چند؟۱۵۰ تومن.کمتر از این هم نمیدم.راه نداره!!!

کاترین دختر تنهای ۵۰ ساله ارمنی مسیحی.دختر همسایه ی دایی.اگه نبود الآن تموم دارو ندارمو سر اون کفشا داده بودم.اینقدر با اونا کل کل کرده بود که شده بود یکی مثل خودشون.راهشو یاد داشت.

برمیگردم خونه.هیچ جا خونه ی آدم نمیشه و هیچ چیز مثل همون لیوان چای خونگی بهت حال نمیده.که هر ۱۰ دقیقه به دقیقه سربکشی و عشق کنی.

حالا من موندم با دختری که لنگ کفششو توی صندوق عقب ماشین زن داییش جا گذاشته و کفششو میخواد و همون پسره ی سایز ۴۰که داره تو اتوبان راه میره و گوشی به دست  مثل دیوونه هاداد میزنه و بهم میگه دوست دارم.آهای کجای کاری آقا؟برای اولین بار فقط یک دفه آدم رو به جرم دیوونگی میگیرنو می برن!حواست کجاست دیوونه.مواظب صدای آجیر اون چراغ قرمز ها باش.شاید یکی خبرشون کرده باشه.عشق کیلو چند ،دیوونه ی من؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:38  توسط ذهن آویزان  | 

سکوتش پر از فریاد بود.

وجودش پر از خستگی زمزمه های من.

هوای نفسش عجیب سنگین و سمی بود از ذره های من.

پاهایم در جستجوی بیهودگی افکار ،خالی ازذره ای رمق،پرسه می زند در هیچ.هوای اندیشه پر از بوی علفهای تازه ی هرز،لبریز مستی نادانی پر از پوچی ها...چشمانم پر از سرگردانی سایه های روشن در پی وحشت گمشده ای به سمت هیچ می گرید.و لبانم متن لبخند تصویری را می خواند که چشمانم نه.در خستگی نفرت زمزمه هایم پلکانم را به پی خواب  میکشانم...

در طلوع هوشیاری پرواز میکنم.بر بلندای آوار پوسیده ی افکار اوج میگیرم.در نسیم افق آبی همچون پری رقصان به خود میپیچم و عبور میکنم.میگذرم ،از وحشت همه ی کابوسهای این خواب شیرین .و حضورم را به دست باد میسپارم و می تازد تا آن طرف تاریکی...

و من در بیداری نوازش آفتاب ،در روشنی روحم به هوش می آیم.در سایه ی آغوش آن گمشده ای که حال پیدا بود.زیبا بود.آرام بود.و من پر از خوشی و سر مست...

                     

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:8  توسط ذهن آویزان  | 

بیمه ی بیکاری که با یه شرکت بیکار تر از خودش جادوگر شدن!

تو رو خدا آقا این فرصت رو از دست ندین.کپسولای آتشنشانی که ما بهتون عرضه میکنیم تضمین شدست.بهترین رو قول میدیم که بدیم.خودمون هم بطور رایگان میاریم درب منزلتون.تازه یه فرق اساسی و یه مزیتی که محصولات ما دارن با بقیه اینه که بیمه شدن.یعنی اگه عمل نکرد بیمه پولتون رو میده.!!!!دیگه چی بگم تا خر بشین و ازمون خرید کنین!؟قضیه رو داشتین.ای بابا ،چند ثانیه ایکیو سان شین لطفا تا بفهمین دیگه.

بله کاملا منظورشون همینه.یعنی اگه قرار باشه خدای نکرده یه روزی(واااای خطرنااااک حسن)شیطنتتون بزنه زیر دلتونو بخواین با کبریت بازی کنین و بعد هم یه خورده آتیش خوشی بزنه زیر دلشو بخواد بیشتر با شما حال کنه!اونوقته که کپسول آتشنشانی بیمه شده خالی از عمل هیچ کاری از دست چلاقش بر نمیاد.و با کمال تاسف انا ....و انا الیه راجعون میشین.چند تا نکته:یکی اینکه باید یه دفه به خاطر اون شیطنتی که کردین جوابگو باشین و جزغاله بشین.چون کپسول خراب بوده و عمل نکرده و اشکالی هم نداره چون بیمه پولتون رو میده.یه بار هم باید تا عمق وجودتون بسوزه چون پولی که بابت اون نجات دهنده دادین الکی از جیبتون رفته.!خدا به خونوادتون صبر بده!اگه از این کپسولا خریدین.!یه نکته ی دیگه اینکه این شرکت که تهران فعالیت میکنه شماره های منازل تک تک مردم شهر های مختلف رو از کجا نمیدونم گیر آورده و به تک تک خونه ها داره زنگ میزنه واسه نجات زود رس.یعنی اینقدر بیکارن دیگه!یعنی مردم ما اینقدر هم به فکر سلامتی خودشون نیستن که بدون این باند بازی ها خودشون برن از این کپسولای بیمه شده بخرن!...

 

چقدر نفسم گرفت سر  بازی والیبال نوجوانان ایران که به میمنت طلا گرفتن به لطف سکته هایی که به  ملت تحمیل کردن.نه بابا زیاد جیغ نکشیدم .زیاد هم هیجان زده نبودم.همش به خاطردست شفای بابا   بود که با هر گلی تخت پشت منه بدبخت مثل شلاق فرود می اومد.دلم نمی اومد بزنم تو ذوقش.ولی نمیدونم چرا دیر به فکرم رسید که یه کی از اون اخطارای جاگیری بازیکنای والیبال رو میتونم به خودم بدم و برم اونطرفتر دور از تیررس دستش .انگار خودمم بدم نمی اومد هر از چند گاهی همچین ضربه ای به هیکلم وارد بشه و چند متر از جا بپرم شاید یه کم آدم بشم.الآن فکر میکنم که ستون فقراتم با  قفسه ی سینم یکی شده باشه!چون وقتی تکون میخورم صدای تو رفتگی و قفل شدن بیشترشون توی هم رو واضحا میشنوم!احساس ستون فقرات سینه داشتن!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:56  توسط ذهن آویزان  |