تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
نمی تونی یه نقطه تو این شهر رو پیدا کنی که جون سالم بدر برده باشه از دست این ماشینای مکانیزه ی زمین خوار.می خوای بری بیرون باید مثل یه کوهنورد با تموم امکانات قدم به بیرون بذاری.تا بتونی از توی چاله های به بزرگی یک گاو بری اونطرف قضیه که بالا رفتن از یک تپه ی خاک نرم که تا حلق آدمو می کشونه تو خودشو بعد صدای خنده های مسخره ی کارگرانی که مشغول کارند!رد بشی.هیکلم شده مثل یه کرم خاکی.من میخوام با این قیافه برم پیش رییس!

عاشق ساختمون میراث فرهنگیم.یه عمارت از بقایای علم.هر وقت به اون پله های سیمانی با اون گلدونای شمعدونی می رسم کلی اول ذوق می کنمو انرژی می گیرمو بعد میرم واسه به باد دادنه هر چی احساس خوبه!آقای رییس!

یه پنکه تو اتاق داره بال بال می زنه واسه منشی و مراجعه کننده ها.ولی گرما بی توجه به این بد بخت داره همه رو کباب می کنه.منشی از اون دسته آدمای رند نماست که منتظر فرصته تا تیکه بپرونه.یک قیافه ی تیز با چشمای رذل.همون اول که وارد شدم زهرشو ریخت به قیافه ی خاکیم که خاکبازی در سن و سال شما باید خیلی لذت بخش باشه!

حوصلم سر رفته.از اتاق میام بیرون.سکوت اونجا ذهنمو می بره سوی ستونهایی که با بی سلیقگی تموم رنگ خوردن.ستونهایی که بار تاریخی دوره ای سخت رو به دوش می کشیدن.و امروز فقط یک تکیه گاهن برای بی توجهی آدما.هنوز می شه اون برو بیاها،دستور دادنا،فریادهای سقوط و فرارو جشنهای با شکوه گذشته رو از توی دیوارها و اون پنجره های مشبک رنگی با نور پردازی رویا گونه ی آزادی!رو شنید و حس کرد.

بالاخره نوبت منه.می رم تو...

باورم نمی شه تونسته باشم مخشو زده باشم.فکر می کردم علاوه بر این ۱۰ دفعه که رفتم واسه مخ زنی وتحمل اون  قیافه ی بهت زده ی رییس در برابر چرندیاتی که میشنید باید یه ۳-۴ جلسه ی دیگه هم براش وقت بذارم. استعدادرو عشقه!

من از هفته ی دیگه سر کارم یا سر کارم؟این دو رو متفاوت بخونین تا دو برداشت داشته باشین.بقیش با خودتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:12  توسط ذهن آویزان  | 

نمی دونم چرا هر کار می کنم کادرش از سر جاش جنب نمی خوره.همونجوری اون پایین مونده.

می یای می بینی که این اینجوریه. نمی کنی ببینی چشه که به حرفم نمی کنه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:42  توسط ذهن آویزان 

وجودم پر از خشم و فریاد نفرتی شده بود که عمر زیادی نداشت.مثل سنگ سخت شده بودم.

نمی تونستم بهش نگاه کنم.نباید متوجه عصبیتم می شد.باید کنترلش می کردم.خیلی وقته

 که به خاطرش گریه نکردم.ولی امشب...

باید فقط گوش می دادم.به تموم اون حرفای زجر آور،همه ی اون تکراری ها.همه ی اون

 احساسات مرده در من.

باید مثل همیشه سنگ صبور باشم.دیگه نمی تونستم روی پاهام وایستم.سنگینی کلمه ها

 منو به پایین می کشید.حالم خوب نیست.دنبال یه بهونه،یه دوست یا یه چیزی که منو ازاین

نقطه ی نحس دور کنه.ولی انگار قحطیه.بی حضوری  مطلق آدما!توی این شلوغی.

پرسیدم چرا؟

ـ سکوت!

سکوت چی؟

ـ سکوت چیزی که به خاطرش نتونستم بذارم برم.بزرگی سکوتی

که نمی تونم فراموشش کنم.همیشه هستی.

کاش سکوت نمی کردم.مگه نه؟

ـ آره ،کاش.کاش حرف می زدی.کاش متنفرم میکردی.کاش...

من اگه می دونستم قراره یه روز برگرده،قراره اینطوری تاوان اون سکوت لعنتی رو بدم،قراره

همیشه یه سایه ی سنگینی ازش همرام باشه،سکوت نمی کردم.اشتباه کردم.باید سرش

 داد می زدم.هر چی تو دلم بود رو میریختم بیرون.باید بیزارش می کردم.

ولی افسوس!

من مرده بودم.برای چند ساعتی مردم.آرامش وحشیانه ای بود.غرق شده بودم.تو سکوت،تو

 احساس تنفر غرق شده بودم.خودم خواستم.باید تحمل کنم.ولی تا کی؟

متنفرم از این نفرتی که تموم وجودمو گرفته.متنفرم.

خسته شدم.باید بخوابم.باید خواب ببینم.

 

من چترمو بستم،...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:22  توسط ذهن آویزان  | 

هیچ چیز درد ناک تر و تحقیرآمیز تر از این نیست که با یکی دو گردن از خودت بلند تر تو خیابون راه

بری و بعد یه آدم کور از کنارت رد بشه و به بغلیت بگه خانوم کوچولو کجا میری!

اینجای که تموم سلولای رشد بدنت به درد میان و عذاب وجدان شدید می گیرن .

این قد بلندی شده یک کنه که بد جوری چسبیده  به جون ماها.آقایان واسه ازدواج دنبال یه دختر

تحصیل کرده که باباش پولدار باشه و آشپزیش خوب باشه و قدش بلند باشه عین هو ذرافه

حالا می خواد خود آقا داماد بیسواد کچل ته استکانی باشه.حالا می خواد دختره کور و کچل باشه

فقط قدش بلند باشه.

ما که هیچکدومشو نداریم !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 10:46  توسط ذهن آویزان  | 

قبلا یه چیزایی در مورد انرژی درمانی شنیده بودم ولی به چشم ندیده بودم.

دیروز سحر رو بعد از مدتها دیدم.داشت می رفت واسه همین انرژی درمانی نوبت بگیره.وقتی شنیدم داشتم از شدت دیوانگی این دختر منفجر می شدم.تو رو خدا سحر این چکارایی که می کنی.خودتو می خوای بدی زیر دست موجودات ناشناخته ای که معلوم نیست از کجا اومدن و هیچ دلیل علمی و هیچ مجوزی ندارن که چی؟از زندگیت سیر شدی مگه؟

بی تفاوت گفت تو که خودت ندیدی و تجربه نکردی بیخودی حرف نزن.فلانی رفته پیشش ۲۰ کیلوکم کرده خیلی هم راضیه.دیگه چی

 می گی؟

این قضیه باعث شد که منم کنجکاویم گل کنه باهاش برم به این مکان معجزه آسا و انرژی زا وسحر آمیز.نه اشتباه نکنین فقط میرم ببینم سحرچطوری قراره خوش تیپ بشه!یا به عبارتی باربی بشن خانوم!!!

تازه کلی حس موسیور پوآرو بودن هم بهم دست داده واسه فضولی و مچ گیری.

بعد از یه عالمه کوچه پس کوچه رفتن و رد گم کنی جلوی یه در بزرگ سیاه وایمیستیم.از وجنات خونه کاملا می شه به قانونی بودنو مجوز داشتنشون پی برد!یک راهروی تاریک با چراغای قرمزکم نور شبیه گور.یاد خونه های اجنه و رمال و جن گیر افتادم.خودمو به خدا می سپرم می ریم بالا.به خدا شبیه یه حموم عمومی بود.همه جور آدم افقی عمودی نشسته و وایستاده بودن .باورم نمی شد اینهمه آدم ساده لوح  و خرافاتی پیدا شده باشن.حتما هیپنوتیزمشون کردن و بعد آوردنشو اینجا حتما!از توی هر اتاقی یه صدایی می اومد.یه دفه تو اون شلوغی موجودی شبیه آرمین رو دیدم.خودش بود.به محض اینکه همدیگر رو دیدیم با هم داد زدیم که من فقط با دوستم اومدم اینجا و

به این چیزا اصلا اعتقاد ندارم.بعد بی تفاوت زیر هجوم نگاههای چپ چپ حضار زدیم زیر خنده.

آرمین که قبلا همه چیز رو خوب وارسی کرده بود گفت بیا اینجا تا بهت بگم دنیا ی این آدما دست کیه؟

اگه می خوای لاغر بشی!برو تو اون اتاق سبزه .می ذارنت لای در و چند تا آدم گنده حسابی از دو طرف فشارت می دن تا خوب چربیهای قلبت یا مغزت !!!ذوب بشه.

اگه می خوای قدت بلند شه اون اتاق آبیه.به دستات و پاهات چها ر تا طناب می بندن و بعد چهار نفر از اون قویترین مردان و زنان جهانی که استخدام کردن طنابا رو به مدت ۴-۵ ساعت میکشن و بعد از انجام عملیات یه بابا لنگ دراز تحویل مامان و بابا و شوهرت می دن.

اگه می خوای کچلی سرت رو درمان کنی.اون اتاق که از توش بوی مرده میاد!مینشوننت توی

یه تشتو کلی کود شیمیایی و انسانی و گاوی و الاغ و ...میریزن به پات نه ببخشید موهای نداشتت.لامسب سر سه سوت میشی علیرضا!

(قابل توجه کچل با شخصیت )فقط همین یه راه و امتحان نکردی ها!

اگه می خوای نابغه بشی کافیه بری رو اون صندلی کنار پریز برق!بعدم یه خوش و بش اجباری با ادیسون که تموم راههای چطور ادیسون برق را اختراع کرد و نابغه شد و ناامید نشد را برات توضیح بده!شما الآن یک نابغه هستید.

من که دیگه  داشت سلولای بدنم از شدت خنده می ترکیدن.داشت دیرم میشد.با آرمین از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم.

نمی دونم بعضی از آدما واقعا چه طوری می تونن با خودشون این کار رو بکنن.

ولی واسه من واقعا یه انرژی درمانی بود به سبک آرمین.تقریبا دیگه قهقهه زدن از یادم رفته بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:10  توسط ذهن آویزان  | 

بعد از کلی گشت و گذار و خوشکل پسندی و نوازده تا کفشی که پاره کردم و کلی فحش و غری که

از جانب اهالی محترم صنف پوشاک و کفش و کیف و ...گوش کردم ،امروز قرار بود برم واسه تموم

کردن معرکه ای که درست کرده بودم.

رفتم از تو حسابم پول بردارم.اولین عابر بانک:کارت غیر مجاز است.برو بابا تو کی درست کار کردی

که این دفه ی دومت باشه!عابر بانک دومی:یه مشت چرت و پرت انگلیسی سر هم کرد و کارت و

پس داد.یا خدا! همین یه دفه رو بی خیال شو.من فردا می خوام برم عروسی.لباس ندارم.

جلوی سومین دستگاه:کارت شما فاقد اعتبار است.چهارمین دستگاه:به تو گفتم کارتت غیر مجازه

نمی فهمی نه!

تو بانک:وایستا تا برات امتحان کنم....نه جواب نمی ده.لابد کنار گوشی یا آهن ربایی چیزی بوده؟

ننننننننننننننننه .تو کیفمو خوب گشتم.بله همه ی آتیشا از .....حالا که نیستشم از دستش آسایش نداریم.

همه چیز زیر سر همون آهن ربای مخفی  قفل کیف پولی بود که وحیده فرستاده بود.دستت

درد نکنه دختر خوش ذوق.راضی به زحمت نبودم !

حالا تا دو هفته باید صبر کنم که کارتم دوباره صادر بشه.این عروسی رو باید بی خیال شم.

من لباس می خوام.

 

دیدین سازمانیکه به مناسبت روز مادر !!!سکه ی تمام بهار  به آقایون هدیه داده به پاس تمام

 تلاشهایی که واسه....کشیدن!!!!!!اینا  پس قراره واسه روز پدر چیکار کنن؟ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:24  توسط ذهن آویزان  |