تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
هراس عجیبیست روی شاخه ی نارنج، که آرام به سوی ادراک رفتن جاریست.

لبانی که حجم وقت را می خوانند میان حضور خسته ی فکر.و چشمان تر مسافری

که باران فراقت را در امتداد جاده ی غربت می ریخت و ذهنی که در صداقت حرفی

 گم شده بود.و بادی که زوزه ی سکوت را به گوش میزد.چقدر گرفته و سنگین است

 این دقایق زیبا!

و مسافر خالی از هر هجوم ،روی صندلی هوش آرمیده و رنگ خیال او را به آبی حقیقت

 برده است.

هیس!دارد ترنم خیالی خاموش به گوش می آید.کجاست روشنی؟

هیس!

روشنی آنجاست.زیر آن شاخه ی نارنج.زیر تبسم نگاه آن دخترک.آن

دخترک اشک فروش نشسته زیر سایه نارنج.در دلهره ی پنهان لحنی دچار،به نبض

رگ عشقی که در دستان مردی میزند.

روشنی آنجاست.در زمزمه ی خلوت آن دخترک با رهگذران.در سادگی ابعاد احساس

خیسش.در بی تابی وحشی روحش.و عزلت آن خط نوشته در لوح دلش!

براستی! اشکی چند؟

و این همان ضربه ی غفلت حیات است بر روح دخترک.

چه کسی خواهد فهمید راز فروختن اشکهای او را؟

و اما تو ای رهگذر!

تا کجای این ادراک رفته ای؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 19:40  توسط ذهن آویزان  | 

تیک تاک لنگرهای زمان چه پر هیاهو می رقصانند آخرین روزهای بهار را،و نوید می دهند

از تولد سپید یاسی روی ساقه ی هستی. و نوازش آفتاب بر گلبرگهایش ،می ریزد حجم

زندگی را در رگان مرده ی من.

و آن قلب جنینی که در بامدادان آن بهار سال چهار بار نواخت تا تولد حجمی عجیب که اینک

چه خاموش می نگرد نوازنده ی زیست را ،که کی خواهد نواخت  یازدهمین  تار  بهار  را  و در

کدامین فصل خواهد خواند آواز حضورش را، و کی از هم خواهد گسست سکوت حجمش را،

که این جنبش ،دلهره ی شیرین مرا به اوج خواهد برد تا زیستن تا با هم زیستن.

و اینک این  بی رمق تن من چه ساده می اندیشد به بلند آبی روحت ،به سایه های تکیه گاهی

در آفتاب سوزان زندگی،و به رگهای تنم که چه سخت در خاک وجودت ریشه کرده اند،و گاهی...

و این لحظه چه حکایت غریبی است برای آرام دل من و چه همهمه ی زیباییست در درون تنهایی

من ،که این بزرگترین شانس زندگی من است.

آخرین روزهای بهار را به نام وجودت می پرستم ای هستی زیبای من.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 18:28  توسط ذهن آویزان  | 

بعد از حدود یک روز سکوت و اعلام عزای عمومی از طرف جامعه ی شریف حفاران و باستان

شناسان تپه ی مود به علت فاجعه ی غارت تعدادی از اشیاء کشف شده از اعماق تاریخ امروز

رودر هفتمین فصل!!! حفاری به سر گذروندیم.البته اون قضیه ی غارت کلهم تقصیر خودمون بود.

به علت ذوق زدگی و هیجان وافری که از طرف گروه فیلمبرداری صدا و سیما هیئت حفاری رومورد

تهاجم شخصیتی قرار داده بود،فراموش کرده بودیم روی آثار رو بعد از فیلمبرداری بپوشونیم و این

شد فرصتی برای جوانان خوش ذوق و با سلیقه ی بی کثافت تا خودی نشون بدن و ما رو دچار

 افسردگی و عذاب وجدان کنن.

ترانشه ای که ما توش کار می کنیم مهمترین سایت تپه است.که نمی دونم از روی چه انگیزه ای

حاضر شدن اونو به دست یه مشت آدم بی نفهم و منگول بذارن که جز تخریب و گند زدن کار دیگه

 ای تا الآن نداشتن.هی بکن و بکن به کف برس.بعد دوباره بگن بازم بکنین تا به یه کف دیگه

برسین. انگار خودشون هم فهمیدن که سر کاریم و به روشون نمیارن تا بهمون بر نخوره و هی

 امیدواری می دن .سایتمون که از طرف استاد هاشمی به سایت کف در کف معروف شده.داریم از

بی هیجانی میمیریم.از آخر مجبور میشیم با بچه ها دست به یکی کنیم و خودمون یه چیزی

 بذاریم تو خاک.

البته اینو بگم که سایتمون از لحاظ  ایجاد رابطه با اساتید در رتبه ی اول قرار داره.از اونجایی که

هممون بچه باحالیم،تونستیم یه روانشناسی اساسی از اساتید در بیاریم.از آقای لباف که میدونه

هر وقت می خواد بیاد به ما سر بزنه باید منتظر یکی از جنایتهای تاریخ باستان شناسی باشه

 گرفته تا زارعی سر به زیر که جدیدا همه رو انگشت به دهن گذاشته ،هاشمی نارنجی با راه راه

های قرمز و خالهای صورتی و اون کوهستانی شلخته.کار به جایی رسیده که یکی از همین

 اساتید  میشینه کنارمونو اس ام اس میخونه ما کار میکنیم تا حوصلمون سر نره.

از قدیم گفتن آدم گوش داره و دیوار هم کره.حالا نقش موشه این وسط چیه من نمیدونم.ولی طبق

همین حرفای در گوشی ما قراره تو ترانشمون سکه پیدا کنیم!!!تو ترانشه ای که فقط سفال تکه

تکه پیدا شده و چند سازه ی معماری نا معلوم.ولی خداییش  دیگه عملگی رو حسابی یاد گرفتیم.

از بس که زمین رو کندیم و با بیل خاک ها رو به باد دادیم،شدیم یه پا بنا.

داره تموم روزای خوب و دوستداشتنی درس و دانشگاه تموم میشه.دلم واسه ی تک تک لحظه

هاش تنگ میشه.واسه تموم همکلاسی های ناز و باحالم که خیلی دوسشون دارم.واسه تموم

 اون منگول بازیهایی که  سر کلاس در می آوردیم و دلمون خوش بود دانشجوییم.

 

ضمیمه۱:اینطور که بوش میاد هنوز باید تو کف ،کف در کف بودنمون بمونیم.

ضمیمه۲:این روزا واسم یادآور تلخ ترین اتفاق زندگیم بوده.دوست داشتم می تونست بخونه ،

که هنوز جاش تو یه جایی از گوشه ی دلم و وجودم خالی مونده و هنوز  درد نبودنش منو آزار

میده.روحش شاد.

ضمیمه۳:باید یه تصمیم جدی بگیریم واسه خودمون.می فهمی .با این حرفا و فکر ها به هیچ جا

نمی رسیم.پس بسم الله...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 19:40  توسط ذهن آویزان  |