تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
با تنی رنجور و خسته،با زخمهایی از همیشه،می روم تا وعده گاه من و او.

آنجا همه چیز محض است.همه چیز خالی از آن طراوت ابراز.دور از آن اشارت

 سرخ.من چقدر گرفته ام.

سنگینی حضوری،بدنم را به خارهای فراموشی می فشارد.آواز غریب رازم،

ترانه ی آن دور روزهایی را می خواند.و آن پنجره ی فکر که گاهی خاکی

 می شدو همهمه ی تصویری را در آن سوی نگاهش تنها می گذاشت.

و عروج دلواپسی از حجم بی خیالی،و اوج گرفتن پیچک حزن،دور ساقه ی

 تکامل.چه مرگیست.

.....

اون موقع نتونستم تمومش کنم.چون دیگه خسته شده بودم.چون دیگه چیزی

واسم نمونده بود.شاید این دفعه باید تموم می شد.ولی من اشتباه می کردم.

شاید بارها و بارها به خاطر اینکه چرا کوتاه اومدم ،خودمو سرزنش کرده

 باشم،ولی واقعا خوشحالم که این اتفاق افتاده.چون بهترین رو  الآن دارم.

آره همه ی آدما مثل هم نیستن.منم مثل گذشتم دیگه فکر نمی کنم.

تو هم برام مثله بقیه نیستی.فقط این احساس رو دارم که من نتونستم

برات خوب باشم.فقط همین.

اگه از دستم ناراحت شدی معذرت می خوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:8  توسط ذهن آویزان  | 

 

باد،هوای بی برگیم را ربود.آوایی ،اضلاع سکوتم را شکست.بی رنگی با من قاتی شده بود.

من در ریزش روحم جاری شدم.سر کش و بی پروا...

من دلتنگ بودم.

آنجا چیزی شبیه ادراک یک وهم ،پیکر سکوتی را نشان داد.گیج شده بودم.بی رمق و نالان ،

زیر سایه ی هراس درختی لمیده بود.هوش من در وسعت آن نگنجید.عبور کردم.عبور...

نگاهم را نهایتی نیست.چشمانم در اوج تدبیر ،تر شد.چه بود در آن اوج؟

خوابم،آهسته بود.چشمانم مردد از چیز هایی که می گذرد.پلکانم پریشان از هجوم آن ،بستنها.

او چه خواهد کرد؟

در تشنج تب پچ پچی،ساعتی را مردم.خون من در گستره ی رگانش لحظه ای را ایستاد.نبض من

 در فضای حضورش فرصتی را سکوت کرد.من چه کردم؟

نسیمی می وزد رو به ستون کلمات.و خواهد پیچید ،پیچکی دور آن آواها و به اوج خواهد رفت تا

 فریاد حزن مرا به دست نسیم بسپارد،تا بدانی که ...

ای تو

 چه بگویم....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط ذهن آویزان  | 

دریچه ی بهاری

   ...روزهای آخر سال بود که نگاه خود را به تمام گذشته ...به گذشته های نزدیک و دور میکشاندم .به همه ی باورها به همه اتفاق های تلخ و شیرین .از راه رفتن در خیابان های شهر تا بوسیدن آیئنه ی خوش بو .از کشیدن یک عطر تازه به دنبال خود تا دلهره های ناتمام آن روزهای گرم بد بو.

چقدر ساده و چقدر تمام وزنش را تحمل کردم؟در تنهایی و در اوج آن تاب مبهوت... عجیب اما...

بر تمام آن روزها ماسه های داغی ریختم که شاید چیزی جز خاکستر سردشان باقی نمانده باشد.

حالا همه ی خاک ها را در راه ساختن یک اتاق کوچک گلی جمع میکنم. نگران نیستم ، اصلا...آنقدرا هم سخت نیست، همه ی این خاک ها با پایه های سنگین، روزهای خوشی را برایم در این اتاق به همراه خواهد داشت.چشم هایم روشن است و نوری که از پنجره این اتاق ،دارم میبینم چه سو سویی میزند هرشب....

به عبور از این کوچه بر میگردم، بوی خوشی که هر روز در مسیر بودنمان احساس می شود. چیزی نیست جز حس وجودی تو در هوایی بهاری برای آغازین روزها و آغازین نطفه ای که عطرش با سایه ابدی من گره سختی خورده و قلب جنینی که در بامدادان آن بهار سال چهار بار نواخت تا تولد حجمی عجیب و اینک چه مظلومانه می تپد در دستان سرد و مضطرب من...آغازین روزهای عمرت چه خوش با بهار لمس میشود بانوی بهاری من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:45  توسط ذهن آویزان  |