آنجا همه چیز محض است.همه چیز خالی از آن طراوت ابراز.دور از آن اشارت
سرخ.من چقدر گرفته ام.
سنگینی حضوری،بدنم را به خارهای فراموشی می فشارد.آواز غریب رازم،
ترانه ی آن دور روزهایی را می خواند.و آن پنجره ی فکر که گاهی خاکی
می شدو همهمه ی تصویری را در آن سوی نگاهش تنها می گذاشت.
و عروج دلواپسی از حجم بی خیالی،و اوج گرفتن پیچک حزن،دور ساقه ی
تکامل.چه مرگیست.
.....
اون موقع نتونستم تمومش کنم.چون دیگه خسته شده بودم.چون دیگه چیزی
واسم نمونده بود.شاید این دفعه باید تموم می شد.ولی من اشتباه می کردم.
شاید بارها و بارها به خاطر اینکه چرا کوتاه اومدم ،خودمو سرزنش کرده
باشم،ولی واقعا خوشحالم که این اتفاق افتاده.چون بهترین رو الآن دارم.
آره همه ی آدما مثل هم نیستن.منم مثل گذشتم دیگه فکر نمی کنم.
تو هم برام مثله بقیه نیستی.فقط این احساس رو دارم که من نتونستم
برات خوب باشم.فقط همین.
اگه از دستم ناراحت شدی معذرت می خوام.
