تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
 

در حالیکه دارم  هنوز چوب پاس داشتن چهارشنبه سوری رو می خورم سال ۸۵ رو با تموم

 تلخیهاش،خوشمزگیهاش،ترش وبیمزگیهایی که داشت تموم میکنم.سالی که با وجود عزیز

ترینم با تموم سالها فرق داشت.و بیاد موندنی.

از فاجعه ی چهارشنبه سوری بشنوید.

 اینکه به پیشنهاد یه پسر دایی نازنین که تو هم بیا سهمی داشته باش،یه ترقه ی خوشکل

بگیری و همچین وسط معرکه پرتابش کنی که  گم بشه و دنبالش بگردی و بعد یه صدای

 آشنای انفجار از پشت سرت (دقیقا همون جایی که با دسته ی ارازل و اوباش خودت نظم

 آرام!اونجا رو به هم میزدین)بشنوی و وقتی برگردی  با زیباترین صحنه ی سال ۸۵ مواجه

بشی، که هیچکدوم از موجودات اون جمع دوست داشتنی دورو برت نیستن و هر کدوم به

یه طرف پناه بردن، فقط مقادیر اندکی دود به چشم میخوره و باعث بشه که به عنوان

خرفترین ترقه باز ۸۵ معرفیت کنن،به عدم تشخیص جهات  ۴ جانبه جغرافیایی در سن ۲۰

 سالگی تو رای اعتماد داده بشه ،و دیگه هیچکس ریسک با تو منفجر شدن رو به جون

نخره چقدر می تونه پایان دردآوری برای شروع یه سال دیگه باشه.

میدونم که هنوز هیچ آدم عاقلی از الآن عیدو تبریک نمی گه ولی از اونجایی که این

آخرین پست من توی سال ۸۵ با تموم احترام این مبارکتون باشه و موفق باشین.

باید از خیلی ها طلب بخشش کنم.از خیلی ها هلالیت بخوام.امیدوارم هر کی از من

ناراحت شده به بزرگی خودش ببخشه.

ضمیمه۱:عید همتون مبارک.

ضمیمه۲:مخصوصا به سعید جون ،بهترینم.دعا موقع سال تحویل خواهشا فراموش نشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:59  توسط ذهن آویزان  | 

 

   صدایی می آید از حنجره ی زیست،که خبر از رازی دارد.راز جنبش زیست.و حضور پر از

 هراسش از دانستن راز،که چه درکیست معنی هراسش را!  اینبار کدامین جنبش جرئت

فاش کردن حضورش را داشته است؟ 

خاموشی سنگها و نقش حک شده ی پیکر آشفته ی میخکی وحشی بر وسعتشان ،

 همه نشان از غم نهفته ی شبی دارد که بدنبال آبی طلوع می گردد.و سایه روشنهای

 شبی که در انعکاس هر افقی مرزهای بی رنگی را میشکند و به هر رنگی می تازد.

 و هنوز من چقدر با این رنگ آرامم.

تکرار طراوت میخکی پشت دیوار ،که با هر طلوع در تلاطم امواج نور اوج می گیرد .میخکی

 که در هرم نگاه دو برگ می شکفد و دور از چشم باران،اشکهای روحی را می بلعدو خامو ش

میشود.و امیدوار....آیا هستی سلامی دوباره به او خواهد کرد؟

و ریزش خاموش سبز در رگهای او ،قصه ی تکراری را به برگهاگوشزد می شود.قصه ی گذر،

زمان و مرگ.

و آیا این صدای لنگر زمان که اینگونه وحشیانه به دریای زیست چنگ می زند قاصدی خواهد

 بود  بر سکوت این مرگ!خواهد بود؟

و صدایی می آید از حنجره ی زیست .که خبر از رازی دارد....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:1  توسط ذهن آویزان  | 

 

سلام،خسته نباشید.من یه معرفی معافیت از نظام وظیفه می خوام.!!!

یه دفه یه همهمه ی مسخره تموم سالن و پر کردو همه باقیافه ی  متعجب

یه نگاهی به وجناتم کردن و دوباره خندیدن.(باید از اول خودم اینکه اونجا همه

 مرد و پسرن یه چیزایی می فهمیدم).واسه چند لحظه صورتم هفت رنگ عوض

 کردو پلک زدن رو فراموش کردم.آقایی نسبتا محترم فرمودن:از کی تا حالا!گفتم

چی از کی تا حالا؟گفت : از کی تاحالا خانومها هم معافیت از ... می خوان؟

منم که تازه به خودم اومده بودم،نگاهی عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم:

دوره زمونست دیگه حاجی آقا،عوض میشه.امروز باید براشون معافیت از نظام

وظیفه بگیری ،فردا هم باید بجاشون بری خدمت.واسه خودم نیست و انشاالله

نوبت خودم که شد خدمت میرسم.حالا میدین بهم یا نه؟

نه.به این زودی که نمیشه.یه هفته وقت می بره تا مراحل اداریش تموم بشه.

خوب.خیلی ممنون که آب پاکی رو ریختین رو دستم.اگه خجالت نمیکشیدم

ها همونجا میشستم گریه میکردم.

هیچ چیز دردناکتر از این نیست که توی اوج خستگی ودر موندگی بشی بساط

خنده بازار یه مشت آدم نفهم.

حالا من موندم با یه فرصت چند ساعته،با آدمایی که هر چیزی رو باید با پتک تو

مخشون فرو کنی و تعطیلیه همه جا به افتخار کنکور ارشد،یه شمر ذالجوشن

 که وقتی میگه نه با لشکر سلم و تور هم نمیشه راضیش کرد.اینها بماند ،

 اینکه یه خانوم محترم  رفته دنبال کارای فارغ التحصیلی یه آقای محترمتر از

همه بدتر که نصف بیشتر فک زدنها هم صرف حالی کردن این اتفاق نادر!بوده

 و خوشبختانه با چند تا چشم غره و غرغر کردن ختم به خیر میشد.و باز از

 همه ی همه بدتر انفجار کوچکی زیر سرویس دانشگاه و و موندن دخترا توی

 بیابون،چند تا پله رو یکی کردن و پاشنه ی کفشت از جا کنده شدن و

جفتک زدن واسه رسیدن، گوش کردن غرغرای بعضی هاو صدای اعصاب خورد

 کن مشترک مورد نظر خاموش می باشد بود که همشون واسم شدن

خاطرات خوب.خاطراتی که می دونم روزایی که به یاد بیارمشون قلبم اندازه ی

یه گونجیشک کوچیک میشه واسه تکرار هرثانیش ،وشاید هم حسرتی از ....

 

ضمیمه۱:من بالاخره تونستم در ساعت ۱.۱۶ دقیقه کار یه هفته ای رو توی

۲-۳ ساعت تموم کنم.

ضمیم۲:بالاخره تلافی این غرغراتو سرت در میارم،فهمیدی؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط ذهن آویزان  | 

 

 خودم که دیگه بهتر  از هر کسی میدونم که کفشم کجای پامو میزنه.اینهمه

 بهونه گیری و نق نق کردن و لوس کردن واسه این و اون ننه من غریبم در آوردن

 واسه بعضی ها همه ناشی از یکسری حرکات ناشایست دله که درمونده شده.

از اون جایی که میدونم چه مرگمه و چه جوری باید این بچه ی گستاخو سر جاش

 بنشونم در هیاهوی تدارک یه عملیات دور از عقل و انتظار دارم از فرط جیغ کشیدن

صدای نازنینمو از دست میدمو خفه میشم.

دیشب روز جهانی فکر و اندیشه و خیالبافی بود.تونستم واسه خودم  از یه ذهن

 جنگلی و پر از تارو پود یه کلاه و شالگردن ببافم.تا جا داشت به هر چیزی که

 فکرشو کنین چنگ زدم.به قهرمانای زندگیم،به خاطراته سراسیمه ای که مثه

برق اومدنو رفتن،به خل و چل بازیها و شرمندگیهای بعدش،به سکو های پرش

زندگیم و هر چیزه دیگه. 

حالا که دارم نیگا میکنم ،نصف بیشتر سکوهای پرش زندگیم ریسکهایی بوده

که فقط از یه دیوونه ی تمام عیار بر می اومده.اینکه از جایی بپری که بدونی

زیر پات دریغ از یه قطره آبه یه جو جرئت می خوادو یه فکر زنجیری که البته منم

کم نذاشتم.

راستی تا حالا به سکوهای پرش زندگیتون فکر کردین.اصلا به جایی رسیدین که

احتیاج به پرش داشته باشین.

من یه سکو ی پرش پیدا کردم که فقط فقط ماله خودمه.آدرسشو هم به هیچکی

نمیدم.از اونجا به هر جا که بخوای می تونی بری و به همه چی برسی.اینو خودشم

نمیدونه!؟

ضمیمه۱:ولی فعلا که هر گوشه ی دلم یه سکوی پرشه و یه دیوونگی.

ضمیمه۲:من از آخرشم نفهمیدم که نوشته هام شبیه فروغ فرخزاده مثبته یا

دکتر شریعتی.این دو با هم خیلی فرق دارن ها.!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:21  توسط ذهن آویزان  | 

 

  و باز خسته تن من در گذرگاه زمان،باز همان آوازها و آوازه های آشنا،

  باز هم همان حضورهای مبهم و نا آگاه.

  و همچنان تارهای وحشی ذهنم مینوازند و سلول سلول وجودم را به

  بیکرانه ها فریاد می کنند .

  هنوز ابرها بر جاده ی افکارم می گریند و اثر هر چه حضور است را بی

  رنگ می کنند.ردپاهایم خیس است و بارانی.آیا کسی نشانی از من

  خواهد یافت!

  و فضای من پر است از هیاهوهای غفلت یک راز از توجه یک اندیشه.من

  پرم از آن حس غریبی که دیوانه وار می پوید آشنایش راو اینگونه خواهد

  مرد در وادی فاصله ها.و وجودم پر است از فریادهای یک دیدار و دیگر هیچ.

  اینجا فقط آوای دلتنگی آفتابگردانی طنین است برای جرعه ای از خورشید.

  و پچ پچ ذهن با یک خیال که نوازش می کند تمامم را.وپیمان چشمانم با

  قطراتی از جنس تو ،که تو همچنان متن پیمان آن دو خواهی ماند و مهری

  خواهی بود بر جاودان بودن آن.

  من دلم تنگ است،بهانه میگیرد و می گرید.

  ضمیمه:این روزا در راکدترین شرایط ممکن دارم پرسه می زنم. و احتیاج

  حیاتی به یک هیجان دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 9:51  توسط ذهن آویزان  |