تبليغاتX
از هر گوشه ی دلم
 

   و اینگونه تو آواز همان دخترک مغروری شدی که دیوانه وارمی خواندت.همان دخترک که آغازی

   شد برای یک بهانه.بهانه ی با تو بودن،با هم بودن.

   و توقف زمان در آن لحظه ی پر اوج،سکوت حیات،و تک صدای تپش یک روح در باغ نگاه و سنگ

   فرشهای آن باریکه ی نوروآن واژه ی تکرار سلام که سبکی شد برای سرودن رازی...چه حجمی

   بود!چه زیبا بود!

   من گره زدم وجودم را با تو تا رها کنم کهنه خودی را که چنبره زده بر واژه ی ذهنم.من با رنگ تو

   نقش بستم بر حاشیه ی تابلوی احساسی که مرکزش پر از اوج تو بود.

   من از تو آرام بارانی می خواهم برای لاله های وحشی روحم و چهار چوبی نو برای قاب کهنه ی

   دلم  و تلنگری برای جاری شدن جسمم.

   با من بمان.

   ضمیمه۱:امیدوارم تونسته باشم برات دوست خوبی باشم .

   ضمیمه۲:بهترین آرزوها رو امشب برات می خونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 18:49  توسط ذهن آویزان  | 


   نشسته ام در ژرفای نگاه بی ادعای یک هویت. هویتِ یک اتفاق.اتفاق یک هستی.و خسته

   تن من درگذرگاه زمان .

   خروش آن موج بر وسعت قطره ی روح،همچون تاری می نوازد وجودم

   را و به گرمی فرا می خواندم به خوابی زیر سایه های بلند شب.

   یک تکه نور سوار بر دوش دخترکی دوره گرد می نشاند جا پای حقیقتی را در کوچه پس

    کوچه های خیال.

   چه کسی چید آن پیچک ذهن را و قاب گرفت در دیوار روح تا شاید روزی پنجره ی پرواز

    احساسی باشد.

    چه کسی جار خواهد زد معمای دیوانگی مرا و کجا خواهد نوشت در فکر هوای دلتنگی مرا.

    چه کسی سرک خواهد کشید به دور دستهای من تا رازهای روئیدن هرچه در من است را

    به آواز در آورد و آرام کند هیولای گمگشتگی را.

    ای هم آوازه...

    و تو ای هم آوازه،تا کی به انتظار خواهم ماند در این یخبندان ِجنگلی دور دست تا به آغوش بگیرم

    برگی از وجود سبز تو را...تا کی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 11:40  توسط ذهن آویزان  | 

 

   چه کسی در می یابدآن دخترک تبعید شده از نقطه ای آرام را در این

   هیاهوی نگاه ها.

   آ ن دخترک،با چشمانی خیره به آنچه که عبور میکند.و به نگاه سپردن

   آن ردپاهای کابوس به عمقی با درازای یک زندگی.

   و ضربه ی آرام آن آبشار سکوت بر تخته سنگ فریادها،که اینچنین گم

   کرد وجودش را در نقطه ای از فصل زمان.و اینگونه رفاقتی کرد با شب

   کوچه های تاریک.

    و من چقدر خوب مصاحبت با او را می فهمم.چه شعرها که با هم

    سرودیم برای آن رنج موزون.وچه آرزوهایی که کردیم برای...

    ای کاش و ای کاش حجم زندگیم خالی بود از آن حجم سنگین

    خاطرات که اینگونه بر ستون فقراتم نمی پیچید و برای به یادگار

      ماندن اینچنین خودش را به سلول سلول وجودم به یاد نمی داد.

    و اما غافل از اینکه من دیگر او  نیستم.من نشانی آفتاب را پیدا

    کرده ام و در نشانی دیگر جایی برای ماندن و تبخیر نیست.من

    نقطه ای گذاشتم بر پایان همه ی آنها و اینک سر خط.

    همه چیز را دوباره با تو و فقط تو شروع کردم.پس تو دیگر....

    ضمیمه:به خاطر اون پست قبلیت بی نهایت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط ذهن آویزان  | 

 برای تو مینویسم که خواهی فهمید در استوای دوستی شاید گرمی خاطرپاک توست که جذبه ناگسستنیت مرا در خود گره داده و این گره چه زود قفل میشود در روح سنگین من.

صدایت میکنم....های ای زیبای در هم خفته من....کجای این خانه به حیات میرسد.کجای این برگ ریزان سرد تو را در آغوش خواهم گرفت.این روح من است که تنها... و تنها به دنبال سایه ای از وجود تو میگردد. 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:16  توسط ذهن آویزان  | 

 

 

   و دوباره آن پرچم های عشق و حقیقت و شهادت بر افراشته شد.دوباره سایبانی به

   بلندای تاریخ، به بلندای مظلومیت حسین،به پایداری زینب و آن کودکان یتیم،به بی کرانی

    فداکاری عباس تمام  آسمان سوزان آن ظهر تاریخی را همچون کودکی در بر گرفت،تا

    همگان به یاد آن واقعه بگریند  و زنده نگه دارند هر آنچه که از او به یادگار دارند.

   عزاداری همه قبول باشه.


   و اما در حاشیه ی مراسم عزاداری...

   هر کسی با هر نیتی که میره عزاداری به خودشو خداشو امام حسین ربط داره،به من

   ربطی نداره.

    اینکه همه مثل هم نمیتونن عزاداری کنن  و همه ی عزاداری ها که مثل هم نیستن

    و هر کی هر جوری راحته همون،باز هم به من ربطی نداره.

    اینکه خیلی ها به واسطه ی عزاداری هزارو یک نوع کارو کاسبی و ... راه انداختن باز

    هم به من ربطی نداره.

     اینکه وقتی بعضی ها از آدما از عزاداری میان و ته جیبشون پر از تکه کاغذ های شماره

     تلفن....اینم به من ربطی نداره.

     اینکه از یه هیئت ۵۰ نفره ۲۵ نفر طبل میزنن و ۱۵ نفر سنج به عشق عاشورا و کربلا

     باز هم به من ربطی نداره.مخصوصا اگه یه طبل زن هم به قول معروف جوش کنه!!!

      نمیدونم.فقط میتونم بگم عزاداریاتون قبول.

      حسینی باشید.

      ضمیمه۱:لطفا کسی ناراحت نشه.اینارو واسه ی اونایی نوشتم که دیدمشون. و

      شامل همه ی عزاداران محترم نمیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط ذهن آویزان  | 

 

     بالاخره بعد از دو هفته کش و قوس دادن و حرص خوردن و فحش دادن امروز امتحانام

     تموم شد و کلاغه رو رسوندم به خونشون.ولی هنوز قسمت اعظم کار که همان پروژه

     باشه و خبر نمرات سفال و اسامی ۳۰ نفری که از زبان بین ۴۰ تا دانشجو افتادن خودش

     مثل یه عمر امتحان دادنه با اعمال شاغه.

     میدونم که از سفال می افتم.زبان هم ....ولش کن بابا خدا بزرگه.

      دارم وارد یکی از جدیدترین جکهای زندگیم میشم.من برم سر کار و با همون استادی که

    قراره از درسش بیافتم همکار بشم!!!.غیر قابل تحمله.چون اگه قراره باهاش همکار بشم،

    باید خودشو واسه ی هر گونه حرف و سخن آماده کنه.

     ضمیمه۱:اگه یه روز دیدین که من برای نمره ی سفالم اشک ریختم بدونین که اونو از

     تمساح غرض گرفتم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 10:11  توسط ذهن آویزان  | 

 

   و اینها همه انعکاس همان  آوازهای ذوب شده ایست که چکیده در شبنمی روی

   احساس یک برگ.شبنم همان عصاره ی وجود من است که با جنبش یک نور گره

   خورده.و ایستاده به انتظار یک تلنگر.

   و چه ضربه ی زیبا و رها کننده ای بود وجود تو بر پیکره ی ادراک یک هستی.وصدای

   شکستن نقشهای مرگ بر سطح آیینه ی عمر،که  برای ابدیت گوش نوازترین ترانه

    را به اعماق ذهن جاری کرد.و نبودی که تنها شاهد خرد شدن حضور آن صاحبان

   وحشی بر فضای بی روح افکارم باشی،که تو همان علت ساده ی دوباره زیستن

    بودی.

 

   اینک،این منم ،تنها،رها وآزاد که از تو و برای تو می خوانم از همان نغمه هایی که در

   گوشم زمزمه می کردی.از آن تجربه ی عجیب با تو بودن،لحظه های لبریز انتظار،آن

   حجم پر شکوه خاطرات...

    که گاهی سخت ترین بودند ولی زیباترین و به یادگارترین.

    من همچنان تو را فریاد خواهم کرد،

    و تو همچنان رمز عبور من خواهی ماند،تا ابد،تا همیشه.

 

    ضمیمه۱:اینارو فقط فقط واسه ی تو نوشتم که بدونی الآن کجای زندگی  منی و تا

    کجا خواهی ماند.

    ضمیمه ی ۲:فقط می تونم بگم بابت همه چی،همه چی معذرت می خوام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:53  توسط ذهن آویزان  | 

  آواز خواندن را زود تر از آن یاد گرفتم که نفهمم سهمی از دیوار بلند زندگی را چگونه بر دوش خواهم کشید .بلند مثل همین روزهای تاریخی که امید هر چه بودن است در من زنده شده.در منی که آیینه را برای دیدن دوست داشتم و بس.

حالا نگاه کن.خود به من بگو که چه انزوای بدیست کنار رفتن از دورهای شبانه.به من نگاه کن که چگونه ایجازی از تو را تصویر میکنم هر شب با همان عکسی که در دفترچه ی یادداشتم دیوانه وار به تو نگاه میکند، این پسرک تنها ، او که در کناره های خیابان نقشی را به یاد تو در برف میکشد .این بار نه از برای تو و نه برای شوق با تو بودن ،بلکه با نگاهی بزرگ به آینده و امید هایی که تازه سر از لایه های افسردگیم در آورده.

میخواهم ساده از تو بگویم .از تویی که انگار روحی هستی در کنار بلندای سخت چند ماهه ی من.

این تصویر ذهنی من از تو نیست که اینگونه برایت مینویسم.این نوشته ها شعر نیست که برایت مینویسم.همان اعتقاد همیشگی من به تو و ...

بگذار این بار در کنار تو برایت همه آواز هایی را که تازه انجمادش شکسته را فریاد بزنم.بگویم که دوری از تو چقدر زجرم میدهد.

ضمیمه:به همه ،به همه ی زندگیت بگو که این منم که با تو هستم. همین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 10:24  توسط ذهن آویزان  |