و اینگونه تو آواز همان دخترک مغروری شدی که دیوانه وارمی خواندت.همان دخترک که آغازی
شد برای یک بهانه.بهانه ی با تو بودن،با هم بودن.
و توقف زمان در آن لحظه ی پر اوج،سکوت حیات،و تک صدای تپش یک روح در باغ نگاه و سنگ
فرشهای آن باریکه ی نوروآن واژه ی تکرار سلام که سبکی شد برای سرودن رازی...چه حجمی
بود!چه زیبا بود!
من گره زدم وجودم را با تو تا رها کنم کهنه خودی را که چنبره زده بر واژه ی ذهنم.من با رنگ تو
نقش بستم بر حاشیه ی تابلوی احساسی که مرکزش پر از اوج تو بود.
من از تو آرام بارانی می خواهم برای لاله های وحشی روحم و چهار چوبی نو برای قاب کهنه ی
دلم و تلنگری برای جاری شدن جسمم.
با من بمان.
ضمیمه۱:امیدوارم تونسته باشم برات دوست خوبی باشم .
ضمیمه۲:بهترین آرزوها رو امشب برات می خونم.