*
نزدیکم بودی
لحظه ها را برای رسیدنت می شمردم
ولی هر گاه شروع به شمردن کردم
لحظه ها نا تمام ماندند و تو دورتر رفتی
...
اما اکنون
برای رسیدنت٬ دیگر لحظه ها را نخواهم شمرد...
*
نزدیکم بودی
لحظه ها را برای رسیدنت می شمردم
ولی هر گاه شروع به شمردن کردم
لحظه ها نا تمام ماندند و تو دورتر رفتی
...
اما اکنون
برای رسیدنت٬ دیگر لحظه ها را نخواهم شمرد...
یک دقیقه سکوت، به احترام زندگی...
*
چه کسی در می یابد آن دخترک تبعید شده از نقطه ای آرام را در این هیاهوی نگاه ها...
ضمیمه ی ضمیمه: یکی منو نجات بده!!!
وقتی چشمانم را باز میکنم
برایت خیس که نه
شوقی از دیدن است
اما کو؟
من از درون خودم برگشتم...
برگشتم؟
در همه این ارتفاع بلند
فعلن که نشسته ام
با چشمانی باز ِ باز
...ساعت چند است ؟
میخواهم برای فردا یک نشانه دیگر بگذارم
برای آن ها که بدانند دوست یعنی چه؟
تو یعنی چه؟
تا یعنی چه؟
این روزا به شدت کش آمدگی و آویزونی ذهنم سر بار تنم شده....
گاهی تنهایی من به بدرقه اش کافیست....
گاهی عادتهایمان را میگذاریم لب طاقچه تا هوایی بخورد.یادمان میرود،که گربه همیشه در کمین لب طاقچه ی عادتهایمان میماند.پنجره باز است تا هوای تکرار بیاید...گربه...عادتهایمان را میبرد تا یادمان برود گاهی برای گنجشکان لب طاقچه ی یادمان دانه بریزیم.یادمان برود تا کمی شبیه خودمان را بازی کنیم.پانتومیم را نمیپسندم...یادمان برود که خواب گذشتگانمان حکایت تعبیر قرآن بود.عادت کرده ایم به این عادتها...
گاهی دچار عادتهای احمقانه ای میشویم.عادتهای ناشیانه ای، که بی رحم بر شانه های تکیده ی آدمیزاد فرود می آید.گاهی چقدر احمق میشویم ،وقتی التماس کودکی را در نگاههای تمدن زده یمان به درک میفرستیم...
ادعای تمدن میکنیم.ادعای بزرگی میکنیم.خیره سرمان شده ایم روشنفکر.که چی؟آرزوهایمان را قاب کرده ایم، زده ایم به دیوار مجازی.یادمان رفته است که روزی قالیچه ی پرنده یا خانه ی شکلاتی ،آرزویمان بود.یادمان رفته است که چگونه یک تنه به جنگ جادوگران میرفتیم.کودک درونمان را فیلسوف تکنولوژی کرده ایم ،که چی؟بگذارید کودکیش را بکند!آرامشمان را گذاشته ایم زیر پوست کلفت تمدن که مدام برای لمس کردنش ، بایدخودمان را ویشگون بگیریم!
آنقدر که حسرت خوردنمان را لو دادیم و خوش به حالشان کردیم که دیگر نمیخواهند دنیای شاد و مهربان کودکیشان را با دنیای پیچ و مهره آدم بزرگها عوض کنند.کودکانمان دیگر از همین الآن میدانند که نباید بزرگ شوند!
یادم نمی آید عادتهایم را کجا برده ام،کجا دستش را رها کرده ام،کجا به دنبالش بگردم...
.....
......
دنیا غنیمت احمق هاست؟!
خيلي دوست دارم بدونم نظرش ديگه درباره ي دنيا چي بوده؟
ديگه همه که از آغاز دومين دور سفرهاي استاني رييس جمهور خبر دارن.يک هفته قبل از اومدن هيات دولت به بيرجند، هر گوشه ي شهر رو که نگاه ميکردي يک جرثقيل با کلي مامورو پليس راه ملت رو بسته بودن که ميخوان شهر رو آماده کنن.بيرجند تبديل شده بود به شهر جرثقيلها.موندم اين اقايوني که قبلا اينقدر کمبود بودجه(100) براي زيبا سازي شهر رو تو سر مردم خراب ميکردن،يکشبه از کجا وفور نعمت شامل حال عاليجنابها شده ،خدا عالمه! در هر سازمان و اداره اي که نگاه ميکردي ،کاغذي مبني بر پذيراي مردم عزيزمان هستيم تا با جان و دل به صحبتهاي شما گوش فرا دهيم و ساکت باشيم، اميد است مورد غفلت رييس جمهور قرار بگيرد!تعامل با شما افتخار چند روزه ي ماست.ما در کنار شما هستيم.
چه خبر از مصوبات سفر قبلي؟تا همين يکماه پيش بود سراغ هر چيزي رو که ميگرفتي ميگفتن بودجه نيست و امکانات نداريم و از اين حرفا.حالا چي شد که سر دو هفته 75-80-90 تا دقيقا يادم نيست پروژه براي بهره برداري اماده شد ما هم بي خبر.بازم جاي شکرش باقيه که تو استانمون آدمهاي سه سوتي کار داشتيم تا پروژه ها رو ايکي ثانيه استاد کنن وتحويل وزرا بدن!کسي هم اصلا متوجه نشد!
تا همين دو هفته ي پيش بود که رييس دانشگاه بيرجند جاي هر گونه کمبود و نارسايي و مشکل رو توي دانشگاه بيرجند قبول نداشت و به طرز معجزه آسايي يک شبه در حضور هيات دولت ، مدافع حقوق دانشجويان به تمام معنا!!!شدن و به همه ي کمکاريها اعتراف ميفرمودن!اميداوارم در شرايط فعلي هيچگونه از آن بودجه ي عمراني دو برابري که هيات دولت به خاطر عملکرد خوب مديران !!!تصويب کرده به اين مکان اختصاص پيدا نکنه!چون هنوز تکليف بودجه هاي سفر قبلي رسس جمهور در اين دانشگاه در هاله اي از ابهام به سر ميبره.ضمن اينکه خود جناب دکتر ميري هم به ضعف شديد اجرايي پروژه هاي عمراني در دانشگاه اعتراف هم فرمودن.با اين اوصاف تا مديران قبلي هستند،دانشجويان عزيز آرزوهايشان را شب بگذارند زير متکايشان تا خواب راحتي داشته باشند!
گفتن، هفته ي پيش خود جناب رييس سازمان مسکن و شهرسازي شخصا به پروژه ها سرک ميکشيدن تا مبادا سوتي موتي از دورو برها بدن.ولي مثل اينکه بخت باهاشون يار نبوده و توي يکي از بازديدهاي وزير مسکن ،ايشون متوجه ستونهاي آهني سقف ساختماني که شکم داشته شده وبا گير سپيچهايي که داده، کار به پيمان کارو مهندس ناظر و طراح و مجري و از اخر هم به مشهد و کلي جا کشيده و از آخر هم پيدا کنين پرتقال فروش رو؟
بيشتر از هر چيز هيجان انگيز تر اشک شوق خدمت و راستي استاندار بود.براي اولين بار بود که استاندار رو توي جمع مردم ميديدم.اونهم به خاطر اينکه رييس جمهور بين مردم رفته بود و بايد ايشان هم آقاي احمدي نژاد را همراهي ميکردند.خوشحالم که رييس جمهور متوجه ضعف تعامل مديران با مردم شده و اميدوارم که به اين قضيه عميقا رسيدگي بشه.
با اين حال شاهد تلاشها و پيشرفتهاي زيبا و مهمي هم در استان بوديم ،که نميشه ناديده گرفت.
حرفهاي نا گفته ولي شنيده و ديده زياده .هر گوشه ي دلم رو که نگاه ميکنم يک پروزه ي مبهم و پشت بندش هم يک مدير موفق و تعاملگراست !مثل پل هوايي مجهولي که در خيابان طالقاني احداث شده؟فکر ميکنين چند نفر از مديران استان جزو 45-50 نفر تغيير مديريتها خواهند بود؟
قابل توجه آقايون پسرهايي که حاضرند به خاطر يک تبريک خشک و خالي ها ،موجوديت همه چيز رو انکار کنند.حالا ببينيم با سند و مدرک حال ميکنين يا نه !
سال 1933،گروهي از زنان ايالت نئواورلئان،آمريکا طي يک اقدام ابتکاري اسم يک روز را گذاشتند *روز دختران*.سال 2000 آلماني ها ايده گرفتند و چهارمين پنج شنبه ماه آوريل هر سال را گذاشتند به نام روز دختران.
سال 1385 ،شهرداري تهران ايده ي روز ملي دختران را در 2 آذر،تولد حضرت معصومه (ع) مطرح کرد.بعد توسط آقاي احمدي نژاد هم پذيرفته شد.نامه ي نرگس معدني پور ،رييس فرهنگ سراي دختران به آقاي احمدي نژاد بود که مقدمه اي بر تصويب روز تولد حضرت معصومه (س)به نام روز ملي دختر شد.همان موقع زهرا مشير ،همسر سردار قاليباف ،شهردار تهران علت انتخاب اين روز را گفت :"من معتقدم همه روزها ،ساعتها و لحظات بايد متعلق به دختران باشد...(دم همه ي خانم مشيريها گرم).حالا به ما چه که اين ايده به ذهن رييس فرهنگسراي پسران نرسيده.ما که بخيل نيستيم، برين اعتراض کنين، ما هم حمايتتون ميکنيم.تو رو خدا فقط مرام رو داشته باشين،باز بياين حسودي کنين و پشت سرمون حرف بزنين.
خوب ديگه بسه سندو مدرک ارائه کرديم.ديگه ميدونين که بايد چيکار کنين!!!
الهي بميرن براتون که روز پسر نداريم.آخي ....
من از همين جا با اجازه ي بزرگترها،و با توجه به گريه هاي پسرکي که ميگويد: من هم روز پسر ميخواهم ،اعلام ميکنم که روز 11 خرداد به نام "روز پسر" نامگذاري شد!!!(يک کف و يک هورا براي من) .
دختران من روزتون شاد و چشم حسود کور باد...
بزرگ شدیم.آنقدر که در بغل هم جست زدیم بزرگ شدیم.یادت باشد وقتی خسته شدیم یک استکان یاد خاطره هایمان را سر بکشیم.ما دچار کش آمدگی خاطراتمان شده ایم.و این یعنی امتداد زندگی...
وقتی کنارم هستی و گریه میکنی،انگار اشکهایت را نمیبینم!و شاید انگار خود التماس دلتنگیم را!این چه رسمیست که ما دچارش شده ایم؟من هی میگویم دلم تنگ است و تو هی میگویی با هم یکی شدیم و کنار هم هستیم.و تو هی نفهمیدی که من وقتی که پیشت هم هستم باز هم دلم برایت تنگ است.حالا باز هی بگو ما یکی هستیم،وقتی که باز دلم تنگ است...
توی چهارراه گیر کرده ایم.و نمیدانیم که کی باید اول برود و ازکدام طرف برود.و مدام برای هم بوق میزنیم و دست رفاقت تکان میدهیم.ولی ما که فقط دو نفر هستیم،پس چرا باز هم نمی توانیم برویم آنطرف چهارراه و از کنار هم بی دردسر رد شویم! شاید یادمان رفته است که چراغهای سبز مال ماست نه قرمزی ماشینها!
من دیگر نمیخواهم که هوای ناک ملس شکمم را داشته باشم.میخواهم تا بماند.میخواهم خودت باشی تا من.انگار دارد دست و پا میزند.دارد تپ تپ میکند.دارد به یادمان میدهد.آیا کسی، آنجاست؟هنوز هم شیطنتهایمان دارند سرک میکشند.از در و دیوار و لبهایمان که به هم نمیرسند.من دلم نمیخواهد تا بوسه هایم را بچینی.میخواهم تا خودم آنها را به تو هدیه بدهم.من دلم هوای گیلاس دارد.هوای مستی گیلاسهای درختی که با هم کاشتیم...
من دوست دارم چترم را فقط درخانه باز کنم.فقط در خانه.و فقط برای تو.نه زیر باران توی خیابانی که همه چترهایشان باز است.دلم یک دنیا چتر بسته میخواهد تا برویم زیر باران...
و در آخر هم ،خدا ما را دوست دارد و مواظب ماست...